魯拜集
رباعیات
題解
奧馬爾·海亞姆(1048–1131)在他自己的世紀裡,並不以詩名。他是當時波斯首屈一指 的數學家與天文學家:那位對三次方程加以分類並求解的幾何學家,那位受馬利克沙之命 在伊斯法罕改革曆法的天文學家。這些四行詩是後來才假託他的名字流傳,並在流傳途中 不斷聚攏。他在世時沒有留下任何詩集,最早的歸屬出現在他去世數十年之後;到那些 宏大的手抄本選集編成之時,成百上千首散佚的四行詩——有些出自知名詩人之手,許多 則無名——已被吸入他聲名的引力場。因此,《魯拜集》的每一個版本都是一次判斷。 本譯本所據,是穆罕默德-阿里·福魯吉與卡塞姆·加尼的選本(德黑蘭,1942),即現代 公認的定本:178首四行詩,經聲音的一致與見證的早晚篩選而來,此處依該版本編號。 凡一首四行詩也以別的詩人名字流傳的,附錄中都有說明——疑問屬於記錄,也是讀者應得的。
“魯拜”本身是波斯詩歌中最緊湊的論辯形式:四個半句,前兩句鋪陳一個場景或一個前提, 第三句轉折,第四句一擊之下卸下全詩的分量。海亞姆的四行詩是縮微的論證,其論證方式 一如他這位幾何學家——既然無人帶著天堂的訊息歸來,既然天輪把智者與 愚人一同碾磨,既然你腳下的泥土曾是一張臉,那麼此刻就斟滿酒杯。他的 意象寥寥而具體:酒壺、陶匠、鬱金香、墳上的青草、待再也照不見我們時仍將繼續照耀的 月。他以這些元素築起一片詩,懷疑卻不帶苦澀,縱情卻不至狂亂——那是一個丈量過諸天、 並斷定當下的一息才是唯一值得握住之物的人的聲音。
自1859年起,西方讀者幾乎全是透過愛德華·菲茨傑拉德的英譯來認識這部詩集——而 菲茨傑拉德,照他自己欣然的承認,並不是在翻譯:他把四行詩熔為一體,另造出別的, 將全部串成一個自己虛構的、長達一日的敘事框架,再為它披上一層維多利亞式的音樂, 那才是他真正而持久的成就。“一壺酒,一塊餅——還有你”與“移動的手指寫下”都出自 菲茨傑拉德;海亞姆所寫的,更精瘦、更奇異、也更直接。本版是另一份契約:每一首 四行詩都忠實地自波斯文譯出,一句波斯半句對一行譯文,依福魯吉–加尼的順序,並附 原文對照。絕不為遷就音韻而犧牲文義;那份機智、那份寒意與那份溫柔,都屬海亞姆自己, 無須加以潤色。
用你的美貌解開我們的難題:
一壺酒,讓我們同飲,
趁人還沒把我們的泥土捏成酒壺。
حل کن به جمال خویشتن مشکل ما
یک کوزه شراب تا به هم نوش کنیم
زآن پیش که کوزهها کنند از گل ما
就讓這顆焦灼的心此刻歡暢;
月色下飲酒吧,月啊——因為月
還要長久地照,卻再照不見我們。
حالی خوش دار این دل پرسودا را
می نوش به ماهتاب ای ماه که ماه
بسیار بتابد و نیابد ما را
گهگاه نه بر دوام خوانند آن را
بر گرد پیاله آیتی هست مقیم
کاندر همه جا مدام خوانند آن را
別把根基築在詭計與花招上;
也別因不飲酒而自鳴得意:
你吞下百口食物,酒卻是它們的主人。
بنیاد مکن تو حیله و دستان را
تو غره بدان مشو که می مینخوری
صد لقمه خوری که می غلام است آن را
頰如鬱金香,身如柏樹般挺拔——
卻始終不明:在這塵土的歡樂之屋裡,
永恆的畫師究竟為何將我裝點。
چون لاله رخ و چو سرو بالاست مرا
معلوم نشد که در طربخانۀ خاک
نقاش ازل بهر چه آراست مرا
魂、心、杯、衣都浸滿酒的殘渣,
既不盼恩慈,也不懼刑罰,
從土、風、火、水中一併解脫。
جان و دل و جام و جامه پر درد شراب
فارغ ز امید رحمت و بیم عذاب
آزاد ز خاک و باد و از آتش و آب
沒有玫瑰色的酒,不該活著。
這片今日供我們觀賞的青草,
在我們塵土上的草,又將供誰觀賞?
بی بادهٔ گلرنگ نمیباید زیست
این سبزه که امروز تماشاگه ماست
تا سبزهٔ خاک ما تماشاگه کیست
你的手為何空閒,遠離酒杯?
飲酒吧,因為時光是背信的仇敵,
要遇上這樣的一天實在艱難。
دست تو ز جام می چرا بیکار است
می خور که زمانه دشمنی غدار است
دریافتن روز چنین دشوار است
對明日的思慮不過是妄念;
若你的心不痴狂,別糟蹋這一息,
因為餘下的生命並無顯明的價值。
واندیشهٔ فردات به جز سودا نیست
ضایع مکن این دم ار دلت شیدا نیست
کاین باقی عمر را بها پیدا نیست
在五、四、六、七之間茫然失措:
飲酒吧,你不知自己從何而來;
且歡暢,你不知自己將往何處。
حیران شده در پنج و چهار و شش و هفت
می نوش ندانی ز کجا آمدهای
خوش باش ندانی به کجا خواهی رفت
不義是你古老的習性。
土啊,若剖開你的胸膛,
你胸中該有多少珍貴的寶石!
بیدادگری شیوهٔ دیرینهٔ توست
ای خاک اگر سینه تو بشکافند
بس گوهر قیمتی که در سینهٔ توست
你純淨的魂將忽然離開身軀;
且坐在青草上,歡度這幾日,
趁那青草還未從你塵土中長出。
ناگه برود ز تن روان پاکت
بر سبزه نشین و خوش بزی روزی چند
زآن پیش که سبزه بر دمد از خاکت
無人鑽透這探究的珍珠;
人人憑妄念說了一番話,
事物的真相誰也說不出。
کس نیست که این گوهر تحقیق بسفت
هر کس سخنی از سر سودا گفتند
زآن روی که هست کس نمیداند گفت
被一縷美人的鬈髮所縛;
你看它頸上的這個把手,
是一隻曾摟著愛人脖頸的手臂。
در بند سر زلف نگاری بودهست
این دسته که بر گردن او میبینی
دستیست که بر گردن یاری بودهست
卻由王者之眼與大臣之心所成;
每一碗端在醉漢手中的酒,
都由醉者的臉頰與美人的唇所成。
از دیدهٔ شاهی و دل دستوریست
هر کاسهٔ می که بر کف مخموریست
از عارض مستی و لب مستوریست
如水流過溪,如風過原野;
從來沒有兩日的憂愁使我記掛:
一是未來的日子,一是逝去的日子。
چون آب به جویبار و چون باد به دشت
هرگز غم دو روز مرا یاد نگشت
روزی که نیامدهست و روزی که گذشت
در صحن چمن روی دلافروز خوش است
از دی که گذشت هر چه گویی خوش نیست
خوش باش و ز دی مگو که امروز خوش است
旋轉的蒼穹也各司其職;
無論你在地面上落腳何處,
那裡曾是某位美人眼中的瞳仁。
گردنده فلک نیز بکاری بوده است
هرجا که قدم نهی تو بر روی زمین
آن مردمک چشم نگاری بودهست
我已厭倦了神廟裡的拜偶像者;
海亞姆,誰說會有墮入地獄的人?
誰進過地獄,誰又從天堂回來?
بیزار شدم ز بتپرستان کنشت
خیام ، که گفت دوزخی خواهد بود
که رفت به دوزخ و که آمد ز بهشت
醉漢不容許將它打碎;
這許多秀美的頭、足、手臂——
是憑誰的愛結合,憑誰的恨破碎?
بشکستن آن روا نمیدارد مست
چندین سر و پای نازنین از سر و دست
از مهر که پیوست و به کین که شکست
去吧,歡樂地活,縱然於你不公;
與有識之人相伴,因為你身軀的本源
不過是塵、風、微埃與一口氣。
رو شاد بزی اگرچه بر تو ستمیست
با اهل خرد باش که اصل تن تو
گردی و نسیمی و غباری و دمیست
برخیز و به جام باده کن عزم درست
کاین سبزه که امروز تماشاگه توست
فردا همه از خاک تو برخواهد رست
見玫瑰的臉與酒杯都在歡笑;
它以其境況之語在我耳邊說:
把握吧,逝去的生命無從追回。
روی گل و جام باده را خندان یافت
آمد به زبان حال در گوشم گفت
دریاب که عمر رفته را نتوان یافت
你願數七重天也好,數八重也好;
既然終須一死,拋下一切願望,
墳裡被蟻食,還是原野上被狼吞,又有何異?
خواهی تو فلک هفت شمر خواهی هشت
چون باید مرد و آرزوها همه هشت
چه مور خورد به گور و چه گرگ به دشت
با لالهرخی اگر تو را فرصت هست
می نوش به خرمی که این چرخ کهن
ناگاه تو را چو خاک گرداند پست
就不能憑疑慮的指望度過一生;
留神別讓酒杯離開手掌:
在無知裡,人清醒或沉醉又有何別?
نتوان به امید شک همه عمر نشست
هان تا ننهیم جام می از کف دست
در بیخبری مرد چه هشیار و چه مست
既然萬有之中都有缺損與破裂,
就當作世上所有的一切皆不存在,
且設想世上所無的一切都存在。
چون هست به هرچه هست نقصان و شکست
انگار که هرچه هست در عالم نیست
پندار که هرچه نیست در عالم هست
曾是美人的手掌與愛人的臉;
門廊雉堞上的每一塊磚,
曾是大臣的手指或帝王的頭顱。
کفّ صنمیّ و چهرهٔ جانانیست
هر خشت که بر کنگرهٔ ایوانیست
انگشت وزیر یا سر سلطانیست
為何又將它拋入缺損與殘破?
若成得好,為何又要打碎?
若成得不好,這般模樣的過錯又在誰?
از بهر چه اوفکندش اندر کم و کاست
گر نیک آمد شکستن از بهر چه بود
ور نیک نیامد این صور عیب که راست
這番佈置,無人的魂能知曉;
除了塵土的心,別無居所;
飲酒吧,這類傳說並不短促。
زین تعبیه جان هیچکس آگه نیست
جز در دل خاک هیچ منزلگه نیست
می خور که چنین فسانهها کوته نیست
從睡眠裡,無人綻放過歡樂之花;
你做什麼,竟與死亡為伴?
飲酒吧,因為終須在塵土下長眠。
کز خواب کسی را گل شادی نشکفت
کاری چه کنی که با اجل باشد جفت؟
می خور که به زیر خاک میباید خفت
既看不見它的起點,也看不見終點;
無人就此謎說出一句真話:
這來自何處,這去往何方?
او را نه بدایت نه نهایت پیداست
کس مینزند دمی در این معنی راست
کاین آمدن از کجا و رفتن به کجاست
在田埂上遞給我一杯酒,
縱然在眾人眼中這是醜事,
我若那時提起天堂,便連狗都不如。
یک ساغر می دهد مرا بر لب کشت
هر چند به نزد عامه این باشد زشت
سگ به ز من است اگر برم نام بهشت
你將走入寂滅那奧秘的帷幕;
飲酒吧,你不知自己從何而來;
且歡暢,你不知自己將往何處。
در پردۀ اسرار فنا خواهی رفت
می نوش ندانی از کجا آمدهای
خوش باش ندانی به کجا خواهی رفت
要明白,再過一週它們便成塵土;
飲酒、摘一朵花吧,因為轉眼之間
玫瑰已成塵土,青草已成枯莖。
دریاب که هفته دگر خاک شدهست
می نوش و گلی بچین که تا درنگری
گل خاک شدهست و سبزه خاشاک شدهست
苦難只增,安逸盡減;
但感謝真主,凡屬災禍之源的,
我們無須向別人去求。
محنت همه افزوده و راحت کم و کاست
شکر ایزد را که آنچه اسباب بلاست
ما را ز کس دگر نمیباید خواست
偕兩三知己和一位天女般的佳麗:
端上酒杯吧,因為清晨的飲者
已解脫於清真寺,也無涉於神廟。
با یک دو سه اهل و لعبتی حورسرشت
پیش آر قدح که بادهنوشان صبوح
آسوده ز مسجدند و فارغ ز کنشت
縱然生命在你身上是件合體的衣裳,
在這作你頂蓋的身軀之帳裡,
留神別倚靠,它的四樁已松。
ور بر تن تو عمر لباسی چستست
در خیمه تن که سایبانیست ترا
هان تکیه مکن که چارمیخش سستست
我說:葡萄之汁是美的。
拿這現錢,放下那賒賬,
因為鼓聲只在遠處聽來才美。
من میگویم که آب انگور خوش است
این نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار
کآواز دهل شنیدن از دور خوش است
這是句謬論,不可把心繫在上頭;
若戀人與酒徒都進了地獄,
明日你會看見天堂空如手掌。
قولیست خلاف ، دل در آن نتوان بست
گر عاشق و میخواره به دوزخ باشند
فردا بینی بهشت همچون کف دست
將我造作天堂之人,還是醜陋地獄之人;
一杯酒、一位佳人、一把琵琶在田埂上:
這三樣於我是現錢,天堂於你是賒賬。
از اهل بهشت کرد یا دوزخ زشت
جامی و بتی و بربطی بر لب کشت
این هرسه مرا نقد و تو را نسیه بهشت
飲酒吧,比此刻更好的時辰再難尋;
且歡暢,別多慮,因為月光將長久地
在塵土之上,一個接一個地照。
می نوش دمی بهتر از این نتوان یافت
خوش باش و میندیش که مهتاب بسی
اندر سر خاک یک به یک خواهد تافت
從不信與信仰中解脫,是我的信仰。
我問時光的新娘:你的聘禮是什麼?
她答:我的聘禮,是你歡暢的心。
فارغ بودن ز کفر و دین دین من است
گفتم به عروس دهر کابین تو چیست
گفتا دل خرم تو کابین من است
身軀是酒杯,其中的酒是靈魂;
那隻因酒而含笑的水晶杯,
是一滴淚,心血藏在裡面。
جسم است پیاله و شرابش جان است
آن جام بلورین که ز می خندان است
اشکی است که خون دل در او پنهان است
你從青春年華所得的,也就是這個:
花與酒、爛醉的友伴之時——
且歡暢一刻,因為生命就是這個。
خود حاصلت از دور جوانی این است
هنگام گل و باده و یاران سرمست
خوش باش دمی که زندگانی این است
命定與天數中的樂與悲,
別把它們推給天輪,因為在理智之路上,
天輪比你還要無能一千倍。
شادی و غمی که در قضا و قدر است
با چرخ مکن حواله کاندر ره عقل
چرخ از تو هزار بار بیچارهتر است
都出自一位君王之血的殷紅;
每一枝從地裡長出的紫羅蘭,
是曾在某位美人臉上的一顆痣。
از سرخی خون شهریاری بودهست
هر شاخ بنفشه کز زمین میروید
خالیست که بر رخ نگاری بودهست
在你我之前,曾是王冠與印璽;
帶著敬意拂去秀顏上的塵埃,
因為那也曾是某位嬌美佳人的臉。
پیش از من و تو تاج و نگینی بودهست
گرد از رخ نازنین به آزرم فشان
کآن هم رخ خوب نازنینی بودهست
你會說是從天使般的唇上長出;
別輕蔑地把腳踏在青草上,
因為那草是從鬱金香頰者的塵土中長出。
گویی ز لب فرشتهخویی رستهست
پا بر سر سبزه تا به خواری ننهی
کآن سبزه ز خاک لالهرویی رستهست
在完美的聚會里作了同伴的明燈,
卻沒能走出這黑暗的長夜:
說了一段傳說,便沉入了睡眠。
در جمع کمال شمع اصحاب شدند
ره زین شب تاریک نبردند برون
گفتند فسانهای و در خواب شدند
沒有他們,萬事也已辦妥;
今日丟擲了一個藉口,
明日一切將如先前所安排的那樣。
بی او همه کارها بپرداختهاند
امروز بهانهای درانداختهاند
فردا همه آن بود که درساختهاند
人人朝著自己的所願奔一程;
這陳舊的世界不會留給任何人:
他們走了,我們也走,別人又來又去。
هر کس به مراد خویش یک تک به دوند
این کهنهجهان به کس نماند باقی
رفتند و رویم دیگر آیند و روند
在悲傷的心上烙下了多少印記!
多少紅寶石般的唇與麝香般的鬈髮,
被他放進大地之鼓與塵土之匣。
بس داغ که او بر دل غمناک نهاد
بسیار لب چو لعل و زلفین چو مشک
در طبل زمین و حقهٔ خاک نهاد
對任何人都不揭開那奧秘;
命運只向我們顯示這一點分量:
那是我們生命的量杯,他們正在量取。
بر هیچکسی راز همینگشایند
ما را ز قضا جز این قدر ننمایند
پیمانهٔ عمر ماست میپیمایند
是智者躊躇猶疑的緣由;
留神別丟失了理智的線頭,
因為那些執掌運籌的,自身也在彷徨。
اسباب تردد خردمنداناند
هان تا سر رشتهٔ خرد گم نکنی
کآنان که مدبرند سرگرداناند
我的離去,也未增添它的榮光與威嚴;
我也從未從任何人耳中聽說,
我這來與去究竟為何。
وز رفتن من جلال و جاهش نفزود
وز هیچ کسی نیز دو گوشم نشنود
کاین آمدن و رفتنم از بهر چه بود
水滴一經貝殼的囚禁便成珍珠;
財物縱然散盡,只求頭還留在原處:
量杯一旦空了,還會再滿。
قطره چو کشد حبس صدف در گردد
گر مال نماند سر بماناد به جای
پیمانه چو شد تهی دگر پر گردد
死亡之手使多少肝腸成血;
無人從那世界回來,讓我問一句:
這世上的旅人後來怎樣了?
وز دست اجل بسی جگرها خون شد
کس نآمد از آن جهان که پرسم از وی
کاحوال مسافران دنیا چون شد
生命那清新的春天已成寒冬;
那名叫“少年”的歡樂之鳥——
可嘆,我不知它何時來,何時去。
و آن تازه بهار زندگانی دی شد
آن مرغ طرب که نام او بود شباب
افسوس ندانم که کی آمد کی شد
我們既無名,也無蹤;
在此之前我們本不存在,也無缺損;
此後我們不在時,也仍將如此。
نی نام ز ما و نی نشان خواهد بود
زین پیش نبودیم و نبد هیچ خلل
زین پس چو نباشیم همان خواهد بود
一日裡向你說上百遍:
把握你這一息的光陰吧,你可不是
那割了又會再長的野菜。
روزی صد بار خود تو را میگوید
دریاب تو این یک دم وقتت که نهای
آن تره که بدروند و دیگر روید
把握那帶著歡樂流逝的一刻;
斟酒人,何必為友伴明日的憂愁而憂?
端上酒杯來吧,因為夜正流逝。
دریاب دمی که با طرب میگذرد
ساقی غم فردای حریفان چه خوری
پیش آر پیاله را که شب میگذرد
一切事在我手上都辦壞了;
魂決意啟程,我說:別走;
它說:我能怎樣?屋子正在坍塌。
وز من همه کار نانکو میآید
جان عزم رحیل کرد و گفتم بمرو
گفتا چه کنم خانه فرومیآید
大地吞食人卻從不知足;
你自負,以為它還沒吞你:
別急,它也會吞你,並不算遲。
وز خوردن آدمی زمین سیر نشد
مغرور بدانی که نخوردهست تو را
تعجیل مکن هم بخورد دیر نشد
別傾心於它,因為智者不傾心;
許多像你的人走了,又有許多來;
在別人奪走你的份之前,把你的份奪來。
مگرای بدان که عاقلان نگرایند
بسیار چو تو روند و بسیار آیند
بربای نصیب خویش کت بربایند
那為何又從中判我的善與惡?
昨日無我,今日如昨,無我也無你;
明日憑什麼憑據把我喚到判官面前?
پس نیک و بدش ز من چرا میدانند
دی بی من و امروز چو دی بی من و تو
فردا به چه حجتم به داور خوانند
چند از پی هر زشت و نکو خواهی شد
گر چشمهٔ زمزمی و گر آب حیات
آخر به دل خاک فروخواهی شد
不以心血洗臉,便不成;
你煎熬什麼妄念?除非像那心被愛焚的人,
自在地捨棄自己,否則便不成。
رخساره بخون دل نشویی نشود
سودا چه پزی تا که چو دلسوختگان
آزاد به ترک خود نگویی نشود
無人見過比純酒更好的東西;
我詫異那些賣酒的人:他們
究竟要買什麼,比所賣的更好?
بهتر ز می ناب کسی هیچ ندید
من در عجبم ز میفروشان کایشان
به زآنکه فروشند چه خواهند خرید
就不該為多與少而使心憂傷;
你我之事並不隨你我的意願:
連蠟也不能由你親手隨意捏成。
دل را به کم و بیش دژم نتوان کرد
کار من و تو چنانکه رای من و توست
از موم به دست خویش هم نتوان کرد
也始終是他自己在做仇敵的活計;
人說造酒瓶者不是穆斯林——
你又怎麼說他,他造著葫蘆酒器?
همواره همو کار عدو میسازد
گویند قرابهگر مسلمان نبود
او را تو چه گویی که کدو میسازد
吩咐吧,我的偶像,讓人適量斟酒;
天女、宮闕、天堂與地獄,
安然坐著吧——那都是眾人散佈的傳言。
فرمای بتا که می بهاندازه دهند
از حور و قصور و ز بهشت و دوزخ
فارغ بنشین که آن هر آوازه دهند
又有一處棲身的窩巢,
既不作誰的僕人,也不作誰的主人:
對他說,歡樂地活吧,他有個美好的世界。
از بهر نشست آشیانی دارد
نه خادم کس بود نه مخدوم کسی
گو شاد بزی که خوشجهانی دارد
徒然地憂愁並無益處;
快把酒杯斟滿放到我手裡,
讓我再飲,因為該發生的都已發生。
غم خوردن بیهوده نمیدارد سود
پر کن قدح می به کفم درنه زود
تا باز خورم که بودنیها همه بود
雲從花園的臉上洗去塵埃;
夜鶯以其境況之語,向那黃玫瑰
高聲呼喊:該飲酒了。
ابر از رخ گلزار همیشوید گرد
بلبل به زبان حال خود با گل زرد
فریاد همیکند که می باید خورد
吩咐人端來玫瑰色的酒;
你可不是金子啊,糊塗的愚人,
把你埋進土裡,還能再取出來。
فرمای که تا بادهٔ گلگون آرند
تو زر نهای ای غافل نادان که تو را
در خاک نهند و باز بیرون آرند
或在“無”與“有”的追逐裡度過?
飲酒吧,因為一個死亡緊隨其後的生命,
最好在睡眠或沉醉中度過。
یا در پی نیستی و هستی گذرد
می نوش که عمری که اجل در پی اوست
آن به که به خواب یا به مستی گذرد
無人踏出圓圈一步;
我審視,從初學者到宗師:
凡母親所生的,手中都只有無能。
کس یک قدم از دایره بیرون ننهاد
من مینگرم ز مبتدی تا استاد
عجز است به دست هرکه از مادر زاد
從時光的善惡中斬斷牽連;
把酒握在手,把美人的鬈髮攬住,因為很快
這一把日子便會逝去,不再停留。
از نیک و بد زمانه بگسل پیوند
می در کف و زلف دلبری گیر که زود
هم بگذرد و نماند این روزی چند
你的享樂與歡欣正昂揚得意;
兩者都別倚靠,因為天輪的旋轉
在帷幕後藏著千百種把戲。
عیش و طرب تو سرفرازی دارد
بر هر دو مکن تکیه که دوران فلک
در پرده هزار گونه بازی دارد
而不把它折斷、又交還給大地;
若雲像舉起水那樣舉起塵土,
直到末日都會落下親人的血雨。
کش نشکند و هم به زمین نسپارد
گر ابر چو آب خاک را بردارد
تا حشر همه خون عزیزان بارد
別讓它在歡樂之外流走;
留神,因為世間妄念的本錢
正是生命:你怎樣度過,它便怎樣過去。
مگذار که جز به شادمانی گذرد
هشدار که سرمایهٔ سودای جهان
عمر است چنان کش گذرانی گذرد
那裡將有酒、乳與蜜;
我們若選了酒與情人,又有何懼?
既然事情的結局終歸如此。
آنجا می و شیر و انگبین خواهد بود
گر ما می و معشوق گزیدیم چه باک
چون عاقبت کار چنین خواهد بود
جوی می و شیر و شهد و شکر باشد
پر کن قدح باده و بر دستم نه
نقدی ز هزار نسیه خوشتر باشد
他們怎樣死去,便怎樣復活;
我們與酒和情人長相廝守,
但願復活之日也這樣把我們喚起。
زآنسان که بمیرند چنان برخیزند
ما با می و معشوقه از آنیم مدام
باشد که به حشرمان چنان انگیزند
把七十二教派的思慮帶走;
別迴避那鍊金之物,只要
飲它一口,便帶走千百種病痛。
و اندیشه هفتاد و دو ملت ببرد
پرهیز مکن ز کیمیایی که از او
یک جرعه خوری هزار علت ببرد
都該藏得比神鳥更深,
因為在貝殼裡,正因隱藏才成珍珠——
那滴水,是海心的秘密。
باید که نهفتهتر ز عنقا باشد
کاندر صدف از نهفتگی گردد در
آن قطره که راز دل دریا باشد
紫羅蘭的頭在草坪上低垂,
說實話,我喜歡那花蕾,
它把自己的衣襟收攏得整齊。
بالای بنفشه در چمن خم گیرد
انصاف مرا ز غنچه خوش میآید
کاو دامن خویشتن فراهم گیرد
少有奧秘不為我所知;
七十二年我日夜思索,
才知道:什麼也未曾知曉。
کم ماند ز اسرار که معلوم نشد
هفتاد و دو سال فکر کردم شب و روز
معلومم شد که هیچ معلوم نشد
園與宅也留下,沒有你我;
你的銀與金,從一枚錢到一顆麥粒,
與友人共享吧,否則便留給了仇敵。
هم باغ و سرای بی تو و من ماند
سیم و زر خویش از درمی تا به جوی
با دوست بخور گرنه به دشمن ماند
在死亡腳下一個個倒下;
我們在生命的宴席上同飲一酒,
只是有兩三巡,他們先我們而醉。
در پای اجل یکان یکان پست شدند
خوردیم ز یک شراب در مجلس عمر
دوری دو سه پیشتر ز ما مست شدند
یک جرعهٔ می مملکت چین ارزد
جز بادهٔ لعل نیست در روی زمین
تلخی که هزار جان شیرین ارزد
本是一粒塵,與地化為一體;
你在這世上的來與去是什麼?
一隻蒼蠅出現,又消失了。
یک ذرهٔ خاک با زمین یکتا شد
آمدشدن تو اندر این عالم چیست
آمد مگسی پدید و ناپیدا شد
從一隻破壺中得一口涼水,
何必去作不如己者的下屬?
又何必去服侍與己相當的人?
از کوزه شکستهای دمی آبی سرد
مأمور کم از خودی چرا باید بود
یا خدمت چون خودی چرا باید کرد
把那知己、那每個自由者的密友帶來;
既然你知道塵世的期限
不過是轉瞬即逝的風,就把酒帶來。
وآن محرم و مونس هر آزاده بیار
چون میدانی که مدت عالم خاک
باد است که زود بگذرد باده بیار
又何必以妄想使心與魂憔悴?
歡樂地活,以喜悅度過這世界,
因為動工之初,謀劃並未同你商量。
وز فکرت بیهوده دل و جان افکار
خرم بزی و جهان به شادی گذران
تدبیر نه با تو کردهاند اول کار
不把一物安置好而不再奪走;
那些未生者若知道我們
在時光中如何受苦,便不會再來。
ننهند به جا تا نربایند دگر
ناآمدگان اگر بدانند که ما
از دهر چه میکشیم نایند دگر
你並非徒然——別懷無謂的哀傷;
既然已有的過去了,未有的尚未顯現,
就歡暢吧,別為已有與未有而愁。
بیهوده نهای غمان بیهوده مخور
چون بوده گذشت و نیست نابوده پدید
خوش باش غم بوده و نابوده مخور
你的歡樂之園以青草裝點齊整,
而後在那青草上,一夜如露珠,
坐了下來,天明便被拂去。
باغ طربت به سبزه آراسته گیر
و آنگاه بر آن سبزه شبی چون شبنم
بنشسته و بامداد برخاسته گیر
每一微埃都遠離了每一微埃;
唉,這是什麼酒,竟到清算之日
都昏然失據,對萬事一無所知?
هر ذره ز هر ذره گرفتند کنار
آه این چه شراب است که تا روز شمار
بیخود شده و بیخبرند از همه کار
有一隻杯,輪流讓眾人品嚐;
輪到你時,別哀嘆,
歡欣地飲吧,那是輪轉,不是暴虐。
جامیست که جمله را چشانند بدور
نوبت چو به دور تو رسد آه مکن
می نوش به خوشدلی که دور است نه جور
在一塊泥團上使勁踩踏;
那泥以其境況之語對他說:
我曾也像你一樣——善待我吧。
بر پاره گلی لگد همی زد بسیار
و آن گل بزبان حال با او میگفت
من همچو تو بودهام مرا نیکودار
那是青春歡樂的本錢,飲吧;
它像火一樣灼燒,可對於憂愁,
它卻像生命之水般撫平:飲吧。
سرمایه لذت جوانی است بخور
سوزنده چو آتش است لیکن غم را
سازنده چو آب زندگانی است بخور
或與一位鬱金香頰、含笑的偶像同飲;
別多飲,別複誦,別張揚:
少飲些,偶爾飲,且暗中飲。
یا با صنمی لاله رخی خندان خور
بسیار مخور ورد مکن فاش مساز
اندک خور و گه گاه خور و پنهان خور
把紅寶石般的酒斟滿水晶杯,
因為在這寂滅的角落裡,這借來的一刻
你日後遍尋也再難尋見。
پر بادهٔ لعل کن بلورین ساغر
کاین یکدم عاریت در این کنج فنا
بسیار بجویی و نیابی دیگر
可有誰回來,向我們道出秘密?
所以,在這貪與欲的岔路口,
留神別有所滯留,因為你不會再回來。
باز آمده کیست تا به ما گوید راز
پس بر سر این دو راههٔ آز و نیاز
تا هیچ نمانی که نمیآیی باز
輕輕地、慢慢地飲酒、彈琴,
因為留下的人也留不了多久,
那些去了的,無人再回來。
نرمک نرمک باده خور و چنگ نواز
کانها که بجایند نپایند بسی
و آنها که شدند کس نمیاید باز
出於愛,在它額上印下百吻;
時光這陶匠,把這般精緻的杯
造了出來,又把它摔在地上。
صد بوسه ز مهر بر جبین میزندش
این کوزهگر دهر چنین جام لطیف
میسازد و باز بر زمین میزندش
با ماهرخی اگر نشستی خوش باش
چون عاقبت کار جهان نیستی است
انگار که نیستی چو هستی خوش باش
見兩千只酒壺,有的能言,有的沉默;
忽然一隻酒壺發出呼喊:
陶匠、買壺人與賣壺人,都在哪裡?
دیدم دو هزار کوزه گویا و خموش
ناگاه یکی کوزه برآورد خروش
کو کوزهگر و کوزهخر و کوزه فروش
他心懷鬱結,坐在歲月的憂愁裡;
你且伴著琴的悲鳴,從玻璃瓶中飲酒,
趁那玻璃瓶還未撞上石頭。
کو در غم ایام نشیند دلتنگ
می خور تو در آبگینه با ناله چنگ
زان پیش که آبگینه آید بر سنگ
我把一切難題盡數解開;
我以機巧解開了重重難結——
每個結都解開了,唯有死亡之結。
کردم همه مشکلات کلی را حل
بگشادم بندهای مشکل به حیل
هر بند گشاده شد به جز بند اجل
別把酒杯與玫瑰的衣襟放下,
趁那死亡之風還沒忽然
把我們生命的衣裳變成玫瑰的衣裳。
از دست منه جام می و دامن گل
زان پیش که ناگه شود از باد اجل
پیراهن عمر ما چو پیراهن گل
把這一息的生命視作倖得;
明日當我們越過這寂滅的修院,
便與那七千歲的人們平起平坐。
وین یک دمِ عمر را غنیمت شمریم
فردا که ازین دیرِ فنا درگذریم
با هفتهزارسالگان سربهسریم
我們知道它不過是幻燈的一個影像;
太陽是燈,世界是那幻燈,
我們如其中的影像,在裡面茫然。
فانوس خیال از او مثالی دانیم
خورشید چراغ دان و عالم فانوس
ما چون صوریم کاندر او حیرانیم
趁我們還未從時光中飲下一場煎熬;
因為這乖戾的天輪忽然某一日,
連讓我們飲一口水的工夫都不給。
زان پیش که از زمانه تابی بخوریم
کاین چرخ ستیزه روی ناگه روزی
چندان ندهد زمان که آبی بخوریم
把我臉上的顏色染成紅棗的顏色;
我要向這多事的理智潑一捧酒,
潑在它臉上,好讓它睡去。
رنگ رخ خود به رنگ عناب کنم
این عقل فضول پیشه را مشتی می
بر روی زنم چنانکه در خواب کنم
我看見隱沒者藏在地下;
我越是望向那虛無的荒野,
越看見未來者與已去者。
در زیرزمین نهفتگان میبینم
چندانکه به صحرای عدم مینگرم
ناآمدگان و رفتگان میبینم
在時光裡,是百歲也罷,一日也罷;
把酒斟進碗裡,趁我們還沒有
在陶匠的作坊裡變成酒壺。
در دهر چه صد ساله چه یکروزه شویم
در ده تو بکاسه می از آن پیش که ما
در کارگه کوزهگران کوزه شویم
那麼無酒無情人,便是天大的錯;
對那永恆與新生的指望與畏懼到幾時?
我一走,世界是新生還是永恆,與我何干?
پس بی می و معشوق خطائیست عظیم
تا کی ز قدیم و محدث امیدم و بیم
چون من رفتم جهان چه محدث چه قدیم
也不能說出時光的奧秘;
理智從我沉思的海里取出一顆珠子,
出於畏懼,我卻不能將它鑽穿。
و اسرار زمانه گفت مینتوانم
از بحر تفکرم برآورد خرد
دری که ز بیم سفت مینتوانم
真主知道,我並非他所說的那樣;
但既然我來到這憂愁裡築巢,
至少我該知道自己是誰。
ایزد داند که آنچه او گفت نیم
لیکن چو در این غم آشیان آمدهام
آخر کم از آنکه من بدانم که کیم
سرمایهٔ دادیم و نهاد ستمیم
پستیم و بلندیم و کمالیم و کمیم
آئینهٔ زنگ خورده و جام جمیم
也不是因醉後失態之憂而不飲;
我從前飲酒是為了心的歡暢,
如今你既已坐進我心,我便不飲。
یا از غم رسوایی و مستی نخورم
من می ز برای خوشدلی میخوردم
اکنون که تو بر دلم نشستی نخورم
沒有酒,我扛不動身軀的重負;
我是那一刻的奴僕——當斟酒人說
“再取一杯”,而我已不能再取。
بی باده کشید بارتن نتوانم
من بنده آن دمم که ساقی گوید
یک جام دگر بگیر و من نتوانم
帶著財富、銀子與金子來喊:是我!
待他那點小事有朝一日剛上軌道,
死亡忽然從埋伏裡起身:是我!
با نعمت و با سیم و زر آید که منم
چون کارک او نظام گیرد روزی
ناگه اجل از کمین برآید که منم
有一陣,我們為身為師者而自得;
且聽這話的結尾,我們落得如何——
從塵土中來,又化作了風。
یک چند به استادی خود شاد شدیم
پایان سخن شنو که ما را چه رسید
از خاک در آمدیم و بر باد شدیم
沒有一息為自己的存在而歡喜;
我做了時光的學徒許久,
在世界之事上卻仍不是宗師。
یک دمزدن از وجود خود شاد نیم
شاگردی روزگار کردم بسیار
در کار جهان هنوز استاد نیم
未來的明日,別為它悲呼;
別把根基築在未來與已往上;
且此刻歡暢,別把生命拋向風中。
فردا که نیامده ست فریاد مکن
برنامده و گذشته بنیاد مکن
حالی خوش باش و عمر بر باد مکن
看看這充滿禍亂與騷動的世界;
帝王、首領與顯貴都在泥土下——
看那月一般的臉,如今在螞蟻口中。
وین عالم پر فتنه و پر شور ببین
شاهان و سران و سروران زیر گلند
روهای چو مه در دهن مور ببین
坐下,歡樂地度過片刻;
世界的性情裡若有一點忠信,
這一輪便不會從別人那裡輪到你。
بنشین و دمی به شادمانی گذران
در طبع جهان اگر وفایی بودی
نوبت بتو خود نیامدی از دگران
除了吞嚥悲苦、直到斷魂,別無其他,
那麼心歡的是早早離開這世界的人,
安然的是根本不曾來到這世界的人。
جز خوردن غصه نیست تا کندن جان
خرم دل آنکه زین جهان زود برفت
و آسوده کسی که خود نیامد به جهان
手中除了風將一無所有;
該為我的死而歡喜的,
是那能從死亡之手中得自由的人。
در دست نخواهد به جز از باد بدن
آن را باید به مرگ من شاد بدن
کز دست اجل تواند آزاد بدن
既非不信,也非伊斯蘭,既非塵世,也非信仰;
既非真理,也非實相,既非教法,也非確信——
在兩個世界裡,誰有這樣的膽量?
نه کفر و نه اسلام و نه دنیا و نه دین
نه حق نه حقیقت نه شریعت نه یقین
اندر دو جهان کرا بود زهره این
勝過在卑賤者的餐桌上作食客;
說真的,就著你自己的大麥餅,
勝過與任何渣滓相混、相雜。
به ز آن که طفیل خوان ناکس بودن
با نان جوین خویش حقا که به است
کالوده و پالوده هر خس بودن
一群人在確信之路上陷入疑惑;
我怕有一天會傳來一聲呼喊:
無知的人啊,路既不是那條,也不是這條。
قومی به گمان فتاده در راه یقین
میترسم از آن که بانگ آید روزی
کای بیخبران راه نه آنست و نه این
另一頭牛藏在地底之下;
睜開你理智之眼,以真正的確信:
上下這兩頭牛之間,看見一群蠢驢。
یک گاو دگر نهفته در زیر زمین
چشم خردت باز کن از روی یقین
زیر و زبر دو گاو مشتی خر بین
我會把這天空從中間挪開,
再另造一重天,造得那樣,
好讓自由人輕易地遂了心願。
برداشتمی من این فلک را ز میان
از نو فلکی دگر چنان ساختمی
کازاده بکام دل رسیدی آسان
向那些風雅的來者討要清酒;
先來的人一個個都走了,
無人道出那些歸來者的音訊。
می خواه مروق به طراز آمدگان
رفتند یکان یکان فراز آمدگان
کس می ندهد نشان ز بازآمدگان
勝過操練苦行者的虛偽;
若戀人與醉漢終歸墮地獄,
那麼天堂之面,便無人能見。
به زانکه بزرق زاهدی ورزیدن
گر عاشق و مست دوزخی خواهد بود
پس روی بهشت کس نخواهد دیدن
不該把自己的良辰在苦難之石上磨耗;
無人知曉隱秘——將來會怎樣?
要的是酒、情人,與隨心的安逸。
وقت خوش خود بسنگ محنت سودن
کس غیب چه داند که چه خواهد بودن
می باید و معشوق و به کام آسودن
諸王曾在它的門檻上俯首;
我看見它的雉堞上,一隻斑鳩
棲著,一聲聲說:咕咕、咕咕。
بر درگه آن شهان نهادندی رو
دیدیم که بر کنگرهاش فاختهای
بنشسته همی گفت که کوکوکوکو
生命指望的經線上,又有什麼緯線?
世上多少嬌美者的頭與足
被焚燒、化為塵土——煙又在哪裡?
وز تار امید عمر ما پودی کو
چندین سروپای نازنینان جهان
میسوزد و خاک میشود دودی کو
人便在你我的墓穴上放兩塊磚;
而後,為了別人墳墓的磚,
又把你我的塵土注入一隻模子。
خشتی دو نهند بر مغاک من و تو
و آنگاه برای خشت گور دگران
در کالبدی کشند خاک من و تو
正圖謀你我純淨的魂;
且坐在青草上,飲那清亮的酒,
因為這草將長久地從你我的塵土中長出。
قصدی دارد بجان پاک من و تو
در سبزه نشین و می روشن میخور
کاین سبزه بسی دمد ز خاک من و تو
酒也以帳中美人之手所斟為好;
沉醉、浪遊與迷途為好;
一口酒,從月到魚,皆為好。
می هم ز کف بتان خرگاهی به
مستی و قلندری و گمراهی به
یک جرعه می ز ماه تا ماهی به
夜鶯因玫瑰的美而歡欣;
坐在玫瑰的陰影下吧,因為這玫瑰
終將紛紛落進塵土,而我們已成塵土。
بلبل ز جمال گل طربناک شده
در سایه گل نشین که بسیار این گل
در خاک فرو ریزد و ما خاک شده
又憂愁能否在歡暢中度過這一生?
把酒杯斟滿吧,因為我並不知道
這吸進去的一口氣,能否再吐出來。
وین عمر به خوشدلی گذارم یا نه
پرکن قدح باده که معلومم نیست
کاین دم که فرو برم برآرم یا نه
你若為它勞苦追求,尚可寬宥;
其餘的,白送也不值——留神
別為它把寶貴的生命賣了。
معذوری اگر در طلبش میکوشی
باقی همه رایگان نیرزد هشدار
تا عمر گرانبها بدان نفروشی
我們存在的書頁正被一一卷起;
飲酒吧!別吞嚥憂愁,因為智者有言:
世間的憂愁如毒,而它的解藥是酒。
اوراق وجود ما همی گردد طی
می خور! مخور اندوه که فرمود حکیم
غمهای جهان چو زهر و تریاقش می
那壺訴說著種種奧秘:
我曾是有金盃的君王,
如今成了每個醉漢的酒壺。
آن کوزه سخن گفت ز هر اسراری
شاهی بودم که جام زرینم بود
اکنون شدهام کوزه هر خماری
又為那七與四長在煎熬中:
飲酒吧,我已對你說過上千遍——
你不會再回來:你去了,便去了。
وز هفت و چهار دایم اندر تفتی
می خور که هزار بار بیشت گفتم
باز آمدنت نیست چو رفتی رفتی
到不了機敏智者的精微;
就在此地,以紅寶石般的酒造一座天堂吧,
因為那有天堂之處,你到得了到不了未可知。
در نکته زیرکان دانا نرسی
اینجا به می لعل بهشتی می ساز
کانجا که بهشت است رسی یا نرسی
與紅寶石般的酒相伴,與銀身之人相伴;
那造了世界的主,毫不在意
像你這樣的髭鬚,像我這樣的鬍子。
با باده لعل باش و با سیم تنی
کانکس که جهان کرد فراغت دارد
از سبلت چون تویی و ریش چو منی
或這漫漫長路有個抵達之處;
但願十萬年後,從塵土的心裡,
像青草一樣,還有再生的指望。
یا این ره دور را رسیدن بودی
کاش از پی صد هزار سال از دل خاک
چون سبزه امید بر دمیدن بودی
我摔時正爛醉,做了這荒唐事;
那瓶以其境況之語對我說:
我曾像你,你也將像我。
سرمست بدم که کردم این عیاشی
با من به زبان حال میگفت سبو
من چون تو بدم تو نیز چون من باشی
也就尋到了自己那根線的頭;
何時才能出這存在之牢的逼仄?
但願我朝“無”找到一扇門。
هم رشته خویش را سری یافتمی
تا چند ز تنگنای زندان وجود
ای کاش سوی عدم دری یافتمی
安然坐在田邊與溪畔,
因為多少可貴之人,被乖戾的天輪
百次做成酒杯,百次做成酒瓶。
فارغ بنشین بکشتزار و لب جوی
بس شخص عزیز را که چرخ بدخوی
صد بار پیاله کرد و صد بار سبوی
我說:你不給去世者帶點訊息麼?
他說:飲酒吧,因為像我們這樣的許多人
都走了,音訊卻一次也不曾回來。
گفتم نکنی ز رفتگان اخباری
گفتا می خور که همچو ما بسیاری
رفتند و خبر باز نیامد باری
是難題,是一個還是十萬個,斟酒人?
我們都是塵土——把琴調好,斟酒人;
我們都是風——把酒端來,斟酒人。
مشکل چه یکی چه صد هزار ای ساقی
خاکیم همه چنگ بساز ای ساقی
بادیم همه باده بیار ای ساقی
در باغ روان است ز کوثر جویی
صحرا چو بهشت است ز کوثر کم گوی
بنشین به بهشت با بهشتی رویی
昨日他們已了結了對你的渴望;
我怎麼說呢?昨日應你所求,
他們把你明日之事的定局已定下。
فارغ شدهاند از تمنای تو دی
قصه چه کنم که به تقاضای تو دی
دادند قرار کار فردای تو دی
在輪盤之下見那師傅站立;
他大膽地給酒壺做把手與壺口——
用一個國王的頭骨,用一個乞丐的手。
در پایه چرخ دیدم استاد بپای
میکرد دلیر کوزه را دسته و سر
از کله پادشاه و از دست گدای
那作為命定的判決,你可是從我這裡知道的?
在我的旋轉裡,我若握有主動,
我早已把自己從彷徨中解脫。
حکمی که قضا بود ز من میدانی
در گردش خویش اگر مرا دست بدی
خود را برهاندمی ز سرگردانی
斟滿一杯,飲下,再給我另一杯,
趁那之前,偶像啊,在某個路口
陶匠還沒把你我的塵土做成酒壺。
پر کن قدحی بخور بمن ده دگری
زان پیشتر ای صنم که در رهگذری
خاک من و تو کوزهکند کوزهگری
離去若由得我,我又何時去?
在這破敗的修院裡,最好是
既不來、也不去、也不曾存在。
ور نیز شدن بمن بدی کی شدمی
به زان نبدی که اندر این دیر خراب
نه آمدمی نه شدمی نه بدمی
兩量酒,一條羊腿,
偕一位鬱金香頰的人,在花園一角,
那是連每位君王都未必享得的歡樂。
وز می دو منی ز گوسفندی رانی
با لاله رخی و گوشه بستانی
عیشی بود آن نه حد هر سلطانی
蒼穹的種種境況便都可稱心;
若天上的諸事裡有公正,
才德之人的心又何曾受過委屈?
احوال فلک جمله پسندیده بدی
ور عدل بدی بکارها در گردون
کی خاطر اهل فضل رنجیده بدی