· 1100 · Nishapur

魯拜集

رباعیات

題解

奧馬爾·海亞姆(1048–1131)在他自己的世紀裡,並不以詩名。他是當時波斯首屈一指 的數學家與天文學家:那位對三次方程加以分類並求解的幾何學家,那位受馬利克沙之命 在伊斯法罕改革曆法的天文學家。這些四行詩是後來才假託他的名字流傳,並在流傳途中 不斷聚攏。他在世時沒有留下任何詩集,最早的歸屬出現在他去世數十年之後;到那些 宏大的手抄本選集編成之時,成百上千首散佚的四行詩——有些出自知名詩人之手,許多 則無名——已被吸入他聲名的引力場。因此,《魯拜集》的每一個版本都是一次判斷。 本譯本所據,是穆罕默德-阿里·福魯吉與卡塞姆·加尼的選本(德黑蘭,1942),即現代 公認的定本:178首四行詩,經聲音的一致與見證的早晚篩選而來,此處依該版本編號。 凡一首四行詩也以別的詩人名字流傳的,附錄中都有說明——疑問屬於記錄,也是讀者應得的。

“魯拜”本身是波斯詩歌中最緊湊的論辯形式:四個半句,前兩句鋪陳一個場景或一個前提, 第三句轉折,第四句一擊之下卸下全詩的分量。海亞姆的四行詩是縮微的論證,其論證方式 一如他這位幾何學家——既然無人帶著天堂的訊息歸來,既然天輪把智者與 愚人一同碾磨,既然你腳下的泥土曾是一張臉,那麼此刻就斟滿酒杯。他的 意象寥寥而具體:酒壺、陶匠、鬱金香、墳上的青草、待再也照不見我們時仍將繼續照耀的 月。他以這些元素築起一片詩,懷疑卻不帶苦澀,縱情卻不至狂亂——那是一個丈量過諸天、 並斷定當下的一息才是唯一值得握住之物的人的聲音。

自1859年起,西方讀者幾乎全是透過愛德華·菲茨傑拉德的英譯來認識這部詩集——而 菲茨傑拉德,照他自己欣然的承認,並不是在翻譯:他把四行詩熔為一體,另造出別的, 將全部串成一個自己虛構的、長達一日的敘事框架,再為它披上一層維多利亞式的音樂, 那才是他真正而持久的成就。“一壺酒,一塊餅——還有你”與“移動的手指寫下”都出自 菲茨傑拉德;海亞姆所寫的,更精瘦、更奇異、也更直接。本版是另一份契約:每一首 四行詩都忠實地自波斯文譯出,一句波斯半句對一行譯文,依福魯吉–加尼的順序,並附 原文對照。絕不為遷就音韻而犧牲文義;那份機智、那份寒意與那份溫柔,都屬海亞姆自己, 無須加以潤色。

起來吧,我的偶像,為我們的心而來;
用你的美貌解開我們的難題:
一壺酒,讓我們同飲,
趁人還沒把我們的泥土捏成酒壺。
برخیز بتا بیا ز بهر دل ما
حل کن به جمال خویشتن مشکل ما
یک کوزه شراب تا به هم نوش کنیم
زآن پیش که کوزه‌ها کنند از گل ما
既然無人能為明天作保,
就讓這顆焦灼的心此刻歡暢;
月色下飲酒吧,月啊——因為月
還要長久地照,卻再照不見我們。
چون عهده نمی‌شود کسی فردا را
حالی خوش دار این دل پرسودا را
می نوش به ماهتاب ای ماه که ماه
بسیار بتابد و نیابد ما را
《古蘭經》,他們稱之為至高的話語,
卻只時而誦讀,不曾不停地讀;
而酒杯邊上有一句常駐的經文,
那句他們處處誦讀,直到永遠。
قرآن که مهین کلام خوانند آن را
گهگاه نه بر دوام خوانند آن را
بر گرد پیاله آیتی هست مقیم
کاندر همه جا مدام خوانند آن را
你若不飲酒,別嘲笑醉漢;
別把根基築在詭計與花招上;
也別因不飲酒而自鳴得意:
你吞下百口食物,酒卻是它們的主人。
گر می نخوری طعنه مزن مستان را
بنیاد مکن تو حیله و دستان را
تو غره بدان مشو که می می‌نخوری
صد لقمه خوری که می غلام است آن را
雖然色與香都屬於我,二者皆美——
頰如鬱金香,身如柏樹般挺拔——
卻始終不明:在這塵土的歡樂之屋裡,
永恆的畫師究竟為何將我裝點。
هر چند که رنگ و بوی زیباست مرا
چون لاله رخ و چو سرو بالاست مرا
معلوم نشد که در طربخانۀ خاک
نقاش ازل بهر چه آراست مرا
我們,還有酒、樂師,和這破敗的角落,
魂、心、杯、衣都浸滿酒的殘渣,
既不盼恩慈,也不懼刑罰,
從土、風、火、水中一併解脫。
ماییم و می و مطرب و این کنج خراب
جان و دل و جام و جامه پر درد شراب
فارغ ز امید رحمت و بیم عذاب
آزاد ز خاک و باد و از آتش و آب
那座宮殿,賈姆希德曾在其中舉杯,
如今幼鹿在裡面產崽,狐狸安臥;
巴赫拉姆一生都在獵捕野驢,
你看,墳墓怎樣捕獲了巴赫拉姆。
آن قصر که جمشید در او جام گرفت
آهو بچه کرد و روبه آرام گرفت
بهرام که گور می‌گرفتی همه عمر
دیدی که چگونه گور بهرام گرفت
雲來了,又在青草上哭泣;
沒有玫瑰色的酒,不該活著。
這片今日供我們觀賞的青草,
在我們塵土上的草,又將供誰觀賞?
ابر آمد و باز بر سر سبزه گریست
بی بادهٔ گلرنگ نمی‌باید زیست
این سبزه که امروز تماشاگه ماست
تا سبزهٔ خاک ما تماشاگه کیست
如今你福運的花已結滿果實,
你的手為何空閒,遠離酒杯?
飲酒吧,因為時光是背信的仇敵,
要遇上這樣的一天實在艱難。
اکنون که گل سعادتت پربار است
دست تو ز جام می چرا بیکار است
می خور که زمانه دشمنی غدار است
دریافتن روز چنین دشوار است
今日你無從掌握明日,
對明日的思慮不過是妄念;
若你的心不痴狂,別糟蹋這一息,
因為餘下的生命並無顯明的價值。
امروز تو را دسترس فردا نیست
واندیشهٔ فردات به جز سودا نیست
ضایع مکن این دم ار دلت شیدا نیست
کاین باقی عمر را بها پیدا نیست
你啊,從靈界匆匆而來,
在五、四、六、七之間茫然失措:
飲酒吧,你不知自己從何而來;
且歡暢,你不知自己將往何處。
ای آمده از عالم روحانی تفت
حیران شده در پنج و چهار و شش و هفت
می نوش ندانی ز کجا آمده‌ای
خوش باش ندانی به کجا خواهی رفت
天輪啊,毀滅源自你的怨恨;
不義是你古老的習性。
土啊,若剖開你的胸膛,
你胸中該有多少珍貴的寶石!
ای چرخ فلک خرابی از کینهٔ توست
بیدادگری شیوهٔ دیرینهٔ توست
ای خاک اگر سینه تو بشکافند
بس گوهر قیمتی که در سینهٔ توست
心啊,既然時光使你悲傷,
你純淨的魂將忽然離開身軀;
且坐在青草上,歡度這幾日,
趁那青草還未從你塵土中長出。
ای دل چو زمانه می‌کند غمناکت
ناگه برود ز تن روان پاکت
بر سبزه نشین و خوش بزی روزی چند
زآن پیش که سبزه بر دمد از خاکت
這存在之海從隱處湧出,
無人鑽透這探究的珍珠;
人人憑妄念說了一番話,
事物的真相誰也說不出。
این بحر وجود آمده بیرون ز نهفت
کس نیست که این گوهر تحقیق بسفت
هر کس سخنی از سر سودا گفتند
زآن روی که هست کس نمی‌داند گفت
這隻酒壺曾像我一樣,是哀號的戀人,
被一縷美人的鬈髮所縛;
你看它頸上的這個把手,
是一隻曾摟著愛人脖頸的手臂。
این کوزه چو من عاشق زاری بوده‌ست
در بند سر زلف نگاری بوده‌ست
این دسته که بر گردن او می‌بینی
دستی‌ست که بر گردن یاری بوده‌ست
這隻酒壺,是僱工的水器,
卻由王者之眼與大臣之心所成;
每一碗端在醉漢手中的酒,
都由醉者的臉頰與美人的唇所成。
این کوزه که آبخوارهٔ مزدوری‌ست
از دیدهٔ شاهی و دل دستوری‌ست
هر کاسهٔ می که بر کف مخموری‌ست
از عارض مستی و لب مستوری‌ست
這座名叫“世界”的古老驛站,
是晨與昏那匹斑馬的歇處,
是百位賈姆希德留下的殘席,
是百位巴赫拉姆倚過的宮殿。
این کهنه رباط را که عالم نام است
وآرامگه ابلق صبح و شام است
بزمی‌ست که واماندۀ صد جمشید است
قصری‌ست که تکیه‌گاه صد بهرام است
這兩三日,生命的班次已過,
如水流過溪,如風過原野;
從來沒有兩日的憂愁使我記掛:
一是未來的日子,一是逝去的日子。
این یک دو سه روز نوبت عمر گذشت
چون آب به جویبار و چون باد به دشت
هرگز غم دو روز مرا یاد نگشت
روزی که نیامده‌ست و روزی که گذشت
玫瑰頰上,新春的微風清甜;
草坪之上,那使心明亮的臉清甜;
逝去的昨日,無論怎麼說都不甜:
且歡暢,別提昨日,因為今日清甜。
بر چهرۀ گل نسیم نوروز خوش است
در صحن چمن روی دل‌افروز خوش است
از دی که گذشت هر چه گویی خوش نیست
خوش باش و ز دی مگو که امروز خوش است
在你我之前,早有夜與晝,
旋轉的蒼穹也各司其職;
無論你在地面上落腳何處,
那裡曾是某位美人眼中的瞳仁。
پیش از من و تو لیل و نهاری بوده‌ست
گردنده فلک نیز بکاری بوده است
هرجا که قدم نهی تو بر روی زمین
آن مردمک چشم نگاری بوده‌ست
我要向海面上擲磚到幾時?
我已厭倦了神廟裡的拜偶像者;
海亞姆,誰說會有墮入地獄的人?
誰進過地獄,誰又從天堂回來?
تا چند زنم به روی دریاها خشت
بیزار شدم ز بت‌پرستان کنشت
خیام ، که گفت دوزخی خواهد بود
که رفت به دوزخ و که آمد ز بهشت
一隻曾被拼接成形的酒杯,
醉漢不容許將它打碎;
這許多秀美的頭、足、手臂——
是憑誰的愛結合,憑誰的恨破碎?
ترکیب پیاله‌ای که در هم پیوست
بشکستن آن روا نمی‌دارد مست
چندین سر و پای نازنین از سر و دست
از مهر که پیوست و به کین که شکست
既然元素的調和於你只是一息,
去吧,歡樂地活,縱然於你不公;
與有識之人相伴,因為你身軀的本源
不過是塵、風、微埃與一口氣。
ترکیب طبایع چو به کام تو دمی‌ست
رو شاد بزی اگرچه بر تو ستمی‌ست
با اهل خرد باش که اصل تن تو
گردی و نسیمی و غباری و دمی‌ست
既然新春的雲洗淨了鬱金香的臉,
就起來,端起酒杯下定決心,
因為這片今日供你觀賞的青草,
明日將盡數從你的塵土中長出。
چون ابر به نوروز رخ لاله بشست
برخیز و به جام باده کن عزم درست
کاین سبزه که امروز تماشاگه توست
فردا همه از خاک تو برخواهد رست
醉鳥找到了通往花園的路,
見玫瑰的臉與酒杯都在歡笑;
它以其境況之語在我耳邊說:
把握吧,逝去的生命無從追回。
چون بلبل مست راه در بستان یافت
روی گل و جام باده را خندان یافت
آمد به زبان حال در گوشم گفت
دریاب که عمر رفته را نتوان یافت
既然天輪從不隨一位智者的心意而轉,
你願數七重天也好,數八重也好;
既然終須一死,拋下一切願望,
墳裡被蟻食,還是原野上被狼吞,又有何異?
چون چرخ به کام یک خردمند نگشت
خواهی تو فلک هفت شمر خواهی هشت
چون باید مرد و آرزوها همه هشت
چه مور خورد به گور و چه گرگ به دشت
像鬱金香一樣,新春時把酒杯執在手,
若你有閒,就與鬱金香頰的人相伴;
歡欣地飲酒吧,因為這古老的天輪
會忽然把你壓得像塵土般低下。
چون لاله به نوروز قدح گیر به دست
با لاله‌رخی اگر تو را فرصت هست
می نوش به خرمی که این چرخ کهن
ناگاه تو را چو خاک گرداند پست
既然真理與確信不在手中,
就不能憑疑慮的指望度過一生;
留神別讓酒杯離開手掌:
在無知裡,人清醒或沉醉又有何別?
چون نیست حقیقت و یقین اندر دست
نتوان به امید شک همه عمر نشست
هان تا ننهیم جام می از کف دست
در بی‌خبری مرد چه هشیار و چه مست
既然萬有之中,握在手裡的唯有風,
既然萬有之中都有缺損與破裂,
就當作世上所有的一切皆不存在,
且設想世上所無的一切都存在。
چون نیست ز هرچه هست جز باد به دست
چون هست به هرچه هست نقصان و شکست
انگار که هرچه هست در عالم نیست
پندار که هرچه نیست در عالم هست
每個愚人腳下的塵土,
曾是美人的手掌與愛人的臉;
門廊雉堞上的每一塊磚,
曾是大臣的手指或帝王的頭顱。
خاکی که به زیر پای هر نادانی‌ست
کفّ صنمیّ و چهرهٔ جانانی‌ست
هر خشت که بر کنگرهٔ ایوانی‌ست
انگشت وزیر یا سر سلطانی‌ست
主既已把元素調和成形,
為何又將它拋入缺損與殘破?
若成得好,為何又要打碎?
若成得不好,這般模樣的過錯又在誰?
دارنده چو ترکیب طبایع آراست
از بهر چه اوفکندش اندر کم و کاست
گر نیک آمد شکستن از بهر چه بود
ور نیک نیامد این صور عیب که راست
奧秘的帷幕,無人有路可入,
這番佈置,無人的魂能知曉;
除了塵土的心,別無居所;
飲酒吧,這類傳說並不短促。
در پردۀ اسرار کسی را ره نیست
زین تعبیه جان هیچ‌کس آگه نیست
جز در دل خاک هیچ منزلگه نیست
می خور که چنین فسانه‌ها کوته نیست
我在睡中,一位智者對我說:
從睡眠裡,無人綻放過歡樂之花;
你做什麼,竟與死亡為伴?
飲酒吧,因為終須在塵土下長眠。
در خواب بدم مرا خردمندی گفت
کز خواب کسی را گل شادی نشکفت
کاری چه کنی که با اجل باشد جفت؟
می خور که به زیر خاک می‌باید خفت
在這我們來去其間的圓圈裡,
既看不見它的起點,也看不見終點;
無人就此謎說出一句真話:
這來自何處,這去往何方?
در دایره‌ای که آمد و رفتن ماست
او را نه بدایت نه نهایت پیداست
کس می‌نزند دمی در این معنی راست
کاین آمدن از کجا و رفتن به کجاست
春日裡,若一位天女般的偶像
在田埂上遞給我一杯酒,
縱然在眾人眼中這是醜事,
我若那時提起天堂,便連狗都不如。
در فصل بهار اگر بتی حور سرشت
یک ساغر می دهد مرا بر لب کشت
هر چند به نزد عامه این باشد زشت
سگ به ز من است اگر برم نام بهشت
要明白:你終將與靈魂分離,
你將走入寂滅那奧秘的帷幕;
飲酒吧,你不知自己從何而來;
且歡暢,你不知自己將往何處。
دریاب که از روح جدا خواهی رفت
در پردۀ اسرار فنا خواهی رفت
می نوش ندانی از کجا آمده‌ای
خوش باش ندانی به کجا خواهی رفت
斟酒人,玫瑰與青草都已如此歡欣;
要明白,再過一週它們便成塵土;
飲酒、摘一朵花吧,因為轉眼之間
玫瑰已成塵土,青草已成枯莖。
ساقی گل و سبزه بس طربناک شده‌ست
دریاب که هفته دگر خاک شده‌ست
می نوش و گلی بچین که تا درنگری
گل خاک شده‌ست و سبزه خاشاک شده‌ست
我的一生久已昏暗,事事不順,
苦難只增,安逸盡減;
但感謝真主,凡屬災禍之源的,
我們無須向別人去求。
عمری‌ست مرا تیره و کاری‌ست نه راست
محنت همه افزوده و راحت کم و کاست
شکر ایزد را که آنچه اسباب بلاست
ما را ز کس دگر نمی‌باید خواست
玫瑰的時節,溪畔與田埂,
偕兩三知己和一位天女般的佳麗:
端上酒杯吧,因為清晨的飲者
已解脫於清真寺,也無涉於神廟。
فصل گل و طرف جویبار و لب کشت
با یک دو سه اهل و لعبتی حورسرشت
پیش آر قدح که باده‌نوشان صبوح
آسوده ز مسجدند و فارغ ز کنشت
縱然長生之枝從你命運的根上長出,
縱然生命在你身上是件合體的衣裳,
在這作你頂蓋的身軀之帳裡,
留神別倚靠,它的四樁已松。
گر شاخ بقا ز بیخ بختت رستست
ور بر تن تو عمر لباسی چستست
در خیمه تن که سایبانی‌ست ترا
هان تکیه مکن که چارمیخش سستست
人說:天堂與天女相伴是美的;
我說:葡萄之汁是美的。
拿這現錢,放下那賒賬,
因為鼓聲只在遠處聽來才美。
گویند کسان بهشت با حور خوش است
من می‌گویم که آب انگور خوش است
این نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار
کآواز دهل شنیدن از دور خوش است
他們對我說:醉漢會墮地獄;
這是句謬論,不可把心繫在上頭;
若戀人與酒徒都進了地獄,
明日你會看見天堂空如手掌。
گویند مرا که دوزخی باشد مست
قولی‌ست خلاف ، دل در آن نتوان بست
گر عاشق و میخواره به دوزخ باشند
فردا بینی بهشت همچون کف دست
我全然不知,那塑造我的
將我造作天堂之人,還是醜陋地獄之人;
一杯酒、一位佳人、一把琵琶在田埂上:
這三樣於我是現錢,天堂於你是賒賬。
من هیچ ندانم که مرا آن‌که سرشت
از اهل بهشت کرد یا دوزخ زشت
جامی و بتی و بربطی بر لب کشت
این هرسه مرا نقد و تو را نسیه بهشت
月光以其光輝劃開了夜的衣襟;
飲酒吧,比此刻更好的時辰再難尋;
且歡暢,別多慮,因為月光將長久地
在塵土之上,一個接一個地照。
مهتاب به نور دامن شب بشکافت
می نوش دمی بهتر از این نتوان یافت
خوش باش و میندیش که مهتاب بسی
اندر سر خاک یک به یک خواهد تافت
飲酒並歡樂,是我的教規;
從不信與信仰中解脫,是我的信仰。
我問時光的新娘:你的聘禮是什麼?
她答:我的聘禮,是你歡暢的心。
می خوردن و شاد بودن آیین من است
فارغ بودن ز کفر و دین دین من است
گفتم به عروس دهر کابین تو چیست
گفتا دل خرم تو کابین من است
酒是熔化的紅寶石,酒瓶是礦脈;
身軀是酒杯,其中的酒是靈魂;
那隻因酒而含笑的水晶杯,
是一滴淚,心血藏在裡面。
می لعل مذاب است و صراحی کان است
جسم است پیاله و شرابش جان است
آن جام بلورین که ز می خندان است
اشکی است که خون دل در او پنهان است
飲酒吧,因為永恆的生命就是這個,
你從青春年華所得的,也就是這個:
花與酒、爛醉的友伴之時——
且歡暢一刻,因為生命就是這個。
می نوش که عمر جاودانی این است
خود حاصلت از دور جوانی این است
هنگام گل و باده و یاران سرمست
خوش باش دمی که زندگانی این است
人性中的善與惡,
命定與天數中的樂與悲,
別把它們推給天輪,因為在理智之路上,
天輪比你還要無能一千倍。
نیکی و بدی که در نهاد بشر است
شادی و غمی که در قضا و قدر است
با چرخ مکن حواله کاندر ره عقل
چرخ از تو هزار بار بیچاره‌تر است
每一片曾是鬱金香花田的原野,
都出自一位君王之血的殷紅;
每一枝從地裡長出的紫羅蘭,
是曾在某位美人臉上的一顆痣。
در هر دشتی که لاله‌زاری بوده‌ست
از سرخی خون شهریاری بوده‌ست
هر شاخ بنفشه کز زمین می‌روید
خالی‌ست که بر رخ نگاری بوده‌ست
每一粒曾在大地塵土中的微埃,
在你我之前,曾是王冠與印璽;
帶著敬意拂去秀顏上的塵埃,
因為那也曾是某位嬌美佳人的臉。
هر ذره که در خاک زمینی بوده‌ست
پیش از من و تو تاج و نگینی بوده‌ست
گرد از رخ نازنین به آزرم فشان
کآن هم رخ خوب نازنینی بوده‌ست
每一株長在溪畔的青草,
你會說是從天使般的唇上長出;
別輕蔑地把腳踏在青草上,
因為那草是從鬱金香頰者的塵土中長出。
هر سبزه که بر کنار جویی رسته‌ست
گویی ز لب فرشته‌خویی رسته‌ست
پا بر سر سبزه تا به خواری ننهی
کآن سبزه ز خاک لاله‌رویی رسته‌ست
一口酒勝過卡烏斯的王國,
勝過卡巴德的寶座與圖斯的國土;
一個浪子在破曉時發出的每聲長嘆,
勝過偽善苦行者的虔敬。
یک جرعهٔ می ز ملک کاووس به است
از تخت قباد و ملکت طوس به است
هر ناله که رندی به سحرگاه زند
از طاعت زاهدان سالوس به است
既然生命走到盡頭,甜也罷苦也罷,
既然量杯注滿,是巴格達也罷是巴爾赫也罷,
飲酒吧,因為在你我之後,月還將長久地
從月末走到月初,從月初走到月末。
چون عمر به سر رسد چه شیرین و چه تلخ
پیمانه چو پر شود چه بغداد و چه بلخ
می نوش که بعد از من و تو ماه بسی
از سَلخ به غٌرّه آید از غره به سلخ
那些成為學識與禮儀之淵藪的人,
在完美的聚會里作了同伴的明燈,
卻沒能走出這黑暗的長夜:
說了一段傳說,便沉入了睡眠。
آنان که محیط فضل و آداب شدند
در جمع کمال شمع اصحاب شدند
ره زین شب تاریک نبردند برون
گفتند فسانه‌ای و در خواب شدند
那些被驅入因果之荒野的人——
沒有他們,萬事也已辦妥;
今日丟擲了一個藉口,
明日一切將如先前所安排的那樣。
آن را که به صحرای علل تاخته‌اند
بی او همه کارها بپرداخته‌اند
امروز بهانه‌ای درانداخته‌اند
فردا همه آن بود که درساخته‌اند
那些已老去的,與這些新來的,
人人朝著自己的所願奔一程;
這陳舊的世界不會留給任何人:
他們走了,我們也走,別人又來又去。
آن‌ها که کهن شدند و این‌ها که نوند
هر کس به مراد خویش یک تک به دوند
این کهنه‌جهان به کس نماند باقی
رفتند و رویم دیگر آیند و روند
那安置了大地、天輪與諸天的主,
在悲傷的心上烙下了多少印記!
多少紅寶石般的唇與麝香般的鬈髮,
被他放進大地之鼓與塵土之匣。
آن‌کس که زمین و چرخ و افلاک نهاد
بس داغ که او بر دل غمناک نهاد
بسیار لب چو لعل و زلفین چو مشک
در طبل زمین و حقهٔ خاک نهاد
他們帶來一個,又奪走另一個;
對任何人都不揭開那奧秘;
命運只向我們顯示這一點分量:
那是我們生命的量杯,他們正在量取。
آرند یکی و دیگری بربایند
بر هیچ‌کسی راز همی‌نگشایند
ما را ز قضا جز این قدر ننمایند
پیمانهٔ عمر ماست می‌پیمایند
那些居於這門廊的星辰,
是智者躊躇猶疑的緣由;
留神別丟失了理智的線頭,
因為那些執掌運籌的,自身也在彷徨。
اجرام که ساکنان این ایوان‌اند
اسباب تردد خردمندان‌اند
هان تا سر رشتهٔ خرد گم نکنی
کآنان که مدبرند سرگردان‌اند
我的到來,未給蒼穹帶來好處,
我的離去,也未增添它的榮光與威嚴;
我也從未從任何人耳中聽說,
我這來與去究竟為何。
از آمدنم نبود گردون را سود
وز رفتن من جلال و جاهش نفزود
وز هیچ کسی نیز دو گوشم نشنود
کاین آمدن و رفتنم از بهر چه بود
人由承受苦難而得自由;
水滴一經貝殼的囚禁便成珍珠;
財物縱然散盡,只求頭還留在原處:
量杯一旦空了,還會再滿。
از رنج کشیدن آدمی حر گردد
قطره چو کشد حبس صدف در گردد
گر مال نماند سر بماناد به جای
پیمانه چو شد تهی دگر پر گردد
可嘆,本錢已從掌中滑走,
死亡之手使多少肝腸成血;
無人從那世界回來,讓我問一句:
這世上的旅人後來怎樣了?
افسوس که سرمایه ز کف بیرون شد
وز دست اجل بسی جگرها خون شد
کس نآمد از آن جهان که پرسم از وی
کاحوال مسافران دنیا چون شد
可嘆,青春的書卷已捲起,
生命那清新的春天已成寒冬;
那名叫“少年”的歡樂之鳥——
可嘆,我不知它何時來,何時去。
افسوس که نامهٔ جوانی طی شد
و آن تازه بهار زندگانی دی شد
آن مرغ طرب که نام او بود شباب
افسوس ندانم که کی آمد کی شد
終有一日我們不在,而世界仍在,
我們既無名,也無蹤;
在此之前我們本不存在,也無缺損;
此後我們不在時,也仍將如此。
ای بس که نباشیم و جهان خواهد بود
نی نام ز ما و نی‌ نشان خواهد بود
زین پیش نبودیم و نبد هیچ خلل
زین پس چو نباشیم همان خواهد بود
這在幸福之路上奔走的理智,
一日裡向你說上百遍:
把握你這一息的光陰吧,你可不是
那割了又會再長的野菜。
این عقل که در ره سعادت پوید
روزی صد بار خود تو را می‌گوید
دریاب تو این یک دم وقتت که نه‌ای
آن تره که بدروند و دیگر روید
這生命的商隊,去得真奇特;
把握那帶著歡樂流逝的一刻;
斟酒人,何必為友伴明日的憂愁而憂?
端上酒杯來吧,因為夜正流逝。
این قافلهٔ عمر عجب می‌گذرد
دریاب دمی که با طرب می‌گذرد
ساقی غم فردای حریفان چه خوری
پیش آر پیاله را که شب می‌گذرد
時光從我背上向你走來,
一切事在我手上都辦壞了;
魂決意啟程,我說:別走;
它說:我能怎樣?屋子正在坍塌。
بر پشت من از زمانه تو می‌آید
وز من همه کار نانکو می‌آید
جان عزم رحیل کرد و گفتم بمرو
گفتا چه کنم خانه فرومی‌آید
天輪之上,無人得勝過,
大地吞食人卻從不知足;
你自負,以為它還沒吞你:
別急,它也會吞你,並不算遲。
بر چرخ فلک هیچ کسی چیر نشد
وز خوردن آدمی زمین سیر نشد
مغرور بدانی که نخورده‌ست تو را
تعجیل مکن هم بخورد دیر نشد
縱然世界在你眼前裝點自己,
別傾心於它,因為智者不傾心;
許多像你的人走了,又有許多來;
在別人奪走你的份之前,把你的份奪來。
بر چشم تو عالم ارچه می‌آرایند
مگرای بدان که عاقلان نگرایند
بسیار چو تو روند و بسیار آیند
بربای نصیب خویش کت بربایند
既然命定之筆無我在場便已寫就,
那為何又從中判我的善與惡?
昨日無我,今日如昨,無我也無你;
明日憑什麼憑據把我喚到判官面前?
بر من قلم قضا چو بی من رانند
پس نیک و بدش ز من چرا می‌دانند
دی بی من و امروز چو دی بی من و تو
فردا به چه حجتم به داور خوانند
你要到幾時還作色與香的俘虜?
到幾時還為每樣醜物與美物奔忙?
你縱是滲滲泉,或是生命之水,
終究要沉入塵土的深心。
تا چند اسیر رنگ و بو خواهی شد
چند از پی هر زشت و نکو خواهی شد
گر چشمهٔ زمزمی و گر آب حیات
آخر به دل خاک فروخواهی شد
不踏上苦行者之路,便不成;
不以心血洗臉,便不成;
你煎熬什麼妄念?除非像那心被愛焚的人,
自在地捨棄自己,否則便不成。
تا راه قلندری نپویی نشود
رخساره بخون دل نشویی نشود
سودا چه پزی تا که چو دلسوختگان
آزاد به ترک خود نگویی نشود
自金星與月出現在天上,
無人見過比純酒更好的東西;
我詫異那些賣酒的人:他們
究竟要買什麼,比所賣的更好?
تا زهره و مه در آسمان گشت پدید
بهتر ز می ناب کسی هیچ ندید
من در عجبم ز می‌فروشان کایشان
به زآن‌که فروشند چه خواهند خرید
既然生計與壽數不能增減,
就不該為多與少而使心憂傷;
你我之事並不隨你我的意願:
連蠟也不能由你親手隨意捏成。
چون روزی و عمر بیش و کم نتوان کرد
دل را به کم و بیش دژم نتوان کرد
کار من و تو چنان‌که رای من و توست
از موم به دست خویش هم نتوان کرد
那以能力塑造頭與面的永生者,
也始終是他自己在做仇敵的活計;
人說造酒瓶者不是穆斯林——
你又怎麼說他,他造著葫蘆酒器?
حیی که به قدرت سر و رو می‌سازد
همواره همو کار عدو می‌سازد
گویند قرابه‌گر مسلمان نبود
او را تو چه گویی که کدو می‌سازد
當世上傳來鮮花的聲息,
吩咐吧,我的偶像,讓人適量斟酒;
天女、宮闕、天堂與地獄,
安然坐著吧——那都是眾人散佈的傳言。
در دهر چو آواز گل تازه دهند
فرمای بتا که می به‌اندازه دهند
از حور و قصور و ز بهشت و دوزخ
فارغ بنشین که آن هر آوازه دهند
世上但凡有半塊餅的人,
又有一處棲身的窩巢,
既不作誰的僕人,也不作誰的主人:
對他說,歡樂地活吧,他有個美好的世界。
در دهر هر آن‌که نیم‌نانی دارد
از بهر نشست آشیانی دارد
نه خادم کس بود نه مخدوم کسی
گو شاد بزی که خوش‌جهانی دارد
命運的農夫像我們一樣播了又收了許多;
徒然地憂愁並無益處;
快把酒杯斟滿放到我手裡,
讓我再飲,因為該發生的都已發生。
دهقان قضا بسی چو ما کشت و درود
غم خوردن بیهوده نمی‌دارد سود
پر کن قدح می به کفم درنه زود
تا باز خورم که بودنی‌ها همه بود
今日天氣清好,不熱也不冷,
雲從花園的臉上洗去塵埃;
夜鶯以其境況之語,向那黃玫瑰
高聲呼喊:該飲酒了。
روزی‌ست خوش و هوا نه گرم است و نه سرد
ابر از رخ گلزار همی‌شوید گرد
بلبل به زبان حال خود با گل زرد
فریاد همی‌کند که می باید خورد
趁還沒有人向你頭上突襲,
吩咐人端來玫瑰色的酒;
你可不是金子啊,糊塗的愚人,
把你埋進土裡,還能再取出來。
زآن پیش که بر سرت شبیخون آرند
فرمای که تا بادهٔ گلگون آرند
تو زر نه‌ای ای غافل نادان که تو را
در خاک نهند و باز بیرون آرند
你的一生要在自我崇拜中度過到幾時?
或在“無”與“有”的追逐裡度過?
飲酒吧,因為一個死亡緊隨其後的生命,
最好在睡眠或沉醉中度過。
عمرت تا کی به خودپرستی گذرد
یا در پی نیستی و هستی گذرد
می نوش که عمری که اجل در پی اوست
آن به که به خواب یا به مستی گذرد
無人解開死亡奧秘的難題,
無人踏出圓圈一步;
我審視,從初學者到宗師:
凡母親所生的,手中都只有無能。
کس مشکل اسرار اجل را نگشاد
کس یک قدم از دایره بیرون ننهاد
من می‌نگرم ز مبتدی تا استاد
عجز است به دست هرکه از مادر زاد
減少對世界的貪求,知足地活;
從時光的善惡中斬斷牽連;
把酒握在手,把美人的鬈髮攬住,因為很快
這一把日子便會逝去,不再停留。
کم کن طمع از جهان و می‌زی خرسند
از نیک و بد زمانه بگسل پیوند
می در کف و زلف دلبری گیر که زود
هم بگذرد و نماند این روزی چند
縱然我的憂愁與苦楚綿長,
你的享樂與歡欣正昂揚得意;
兩者都別倚靠,因為天輪的旋轉
在帷幕後藏著千百種把戲。
گرچه غم و رنج من درازی دارد
عیش و طرب تو سرفرازی دارد
بر هر دو مکن تکیه که دوران فلک
در پرده هزار گونه بازی دارد
天輪從地上不曾拔起一朵花,
而不把它折斷、又交還給大地;
若雲像舉起水那樣舉起塵土,
直到末日都會落下親人的血雨。
گردون ز زمین هیچ گلی برنارد
کش نشکند و هم به زمین نسپارد
گر ابر چو آب خاک را بردارد
تا حشر همه خون عزیزان بارد
你生命中若有一息流逝,
別讓它在歡樂之外流走;
留神,因為世間妄念的本錢
正是生命:你怎樣度過,它便怎樣過去。
گر یک نفست ز زندگانی گذرد
مگذار که جز به شادمانی گذرد
هشدار که سرمایهٔ سودای جهان
عمر است چنان کش گذرانی گذرد
人說:會有天堂與明眸的天女,
那裡將有酒、乳與蜜;
我們若選了酒與情人,又有何懼?
既然事情的結局終歸如此。
گویند بهشت و حورعین خواهد بود
آنجا می و شیر و انگبین خواهد بود
گر ما می و معشوق گزیدیم چه باک
چون عاقبت کار چنین خواهد بود
人說:會有天堂、天女與天泉
有酒、乳、蜜與糖的河流;
把酒杯斟滿放到我手上吧:
一份現錢勝過千份賒賬。
گویند بهشت و حور و کوثر باشد
جوی می و شیر و شهد و شکر باشد
پر کن قدح باده و بر دستم نه
نقدی ز هزار نسیه خوش‌تر باشد
人說:凡是那些戒絕的人,
他們怎樣死去,便怎樣復活;
我們與酒和情人長相廝守,
但願復活之日也這樣把我們喚起。
گویند هر آن کسان که با پرهیزند
زآن‌سان که بمیرند چنان برخیزند
ما با می و معشوقه از آنیم مدام
باشد که به حشرمان چنان انگیزند
飲酒吧,它把多與少從心上帶走,
把七十二教派的思慮帶走;
別迴避那鍊金之物,只要
飲它一口,便帶走千百種病痛。
می خور که ز دل کثرت و قلت ببرد
و اندیشه هفتاد و دو ملت ببرد
پرهیز مکن ز کیمیایی که از او
یک جرعه خوری هزار علت ببرد
智者心中的每一個秘密,
都該藏得比神鳥更深,
因為在貝殼裡,正因隱藏才成珍珠——
那滴水,是海心的秘密。
هر راز که اندر دل دانا باشد
باید که نهفته‌تر ز عنقا باشد
کاندر صدف از نهفتگی گردد در
آن قطره که راز دل دریا باشد
每個清晨,鬱金香的臉沾上露珠,
紫羅蘭的頭在草坪上低垂,
說實話,我喜歡那花蕾,
它把自己的衣襟收攏得整齊。
هر صبح که روی لاله شبنم گیرد
بالای بنفشه در چمن خم گیرد
انصاف مرا ز غنچه خوش می‌آید
کاو دامن خویشتن فراهم گیرد
我的心從不曾與學識無緣,
少有奧秘不為我所知;
七十二年我日夜思索,
才知道:什麼也未曾知曉。
هرگز دل من ز علم محروم نشد
کم ماند ز اسرار که معلوم نشد
هفتاد و دو سال فکر کردم شب و روز
معلومم شد که هیچ معلوم نشد
希望的種子仍留在打穀場,
園與宅也留下,沒有你我;
你的銀與金,從一枚錢到一顆麥粒,
與友人共享吧,否則便留給了仇敵。
هم دانهٔ امید به خرمن ماند
هم باغ و سرای بی تو و من ماند
سیم و زر خویش از درمی تا به جوی
با دوست بخور گرنه به دشمن ماند
情投意合的友伴都已失散,
在死亡腳下一個個倒下;
我們在生命的宴席上同飲一酒,
只是有兩三巡,他們先我們而醉。
یاران موافق همه از دست شدند
در پای اجل یکان یکان پست شدند
خوردیم ز یک شراب در مجلس عمر
دوری دو سه پیشتر ز ما مست شدند
一杯酒值百顆心與信仰,
一口酒值中國的江山;
地面上除了紅寶石般的酒,別無
一種苦味,值得上千條甘甜的性命。
یک جام شراب صد دل و دین ارزد
یک جرعهٔ می مملکت چین ارزد
جز بادهٔ لعل نیست در روی زمین
تلخی که هزار جان شیرین ارزد
本是一滴水,與海化為一體;
本是一粒塵,與地化為一體;
你在這世上的來與去是什麼?
一隻蒼蠅出現,又消失了。
یک قطرهٔ آب بود با دریا شد
یک ذرهٔ خاک با زمین یکتا شد
آمدشدن تو اندر این عالم چیست
آمد مگسی پدید و ناپیدا شد
兩日裡若人能得一塊餅,
從一隻破壺中得一口涼水,
何必去作不如己者的下屬?
又何必去服侍與己相當的人?
یک نان به دو روز اگر بود حاصل مرد
از کوزه شکسته‌ای دمی آبی سرد
مأمور کم از خودی چرا باید بود
یا خدمت چون خودی چرا باید کرد
把那紅寶石般的酒斟進素淨的玻璃瓶裡,
把那知己、那每個自由者的密友帶來;
既然你知道塵世的期限
不過是轉瞬即逝的風,就把酒帶來。
آن لعل در آبگینهٔ ساده بیار
وآن محرم و مونس هر آزاده بیار
چون می‌دانی که مدت عالم خاک
باد است که زود بگذرد باده بیار
朋友啊,何必為註定之事操心,
又何必以妄想使心與魂憔悴?
歡樂地活,以喜悅度過這世界,
因為動工之初,謀劃並未同你商量。
از بودنی ای دوست چه داری تیمار
وز فکرت بیهوده دل و جان افکار
خرم بزی و جهان به شادی گذران
تدبیر نه با تو کرده‌اند اول کار
諸天除了憂愁別無增益,
不把一物安置好而不再奪走;
那些未生者若知道我們
在時光中如何受苦,便不會再來。
افلاک که جز غم نفزایند دگر
ننهند به جا تا نربایند دگر
ناآمدگان اگر بدانند که ما
از دهر چه می‌کشیم نایند دگر
心啊,別為這破舊的世界憂愁;
你並非徒然——別懷無謂的哀傷;
既然已有的過去了,未有的尚未顯現,
就歡暢吧,別為已有與未有而愁。
ای دل غم این جهان فرسوده مخور
بیهوده نه‌ای غمان بیهوده مخور
چون بوده گذشت و نیست نابوده پدید
خوش باش غم بوده و نابوده مخور
心啊,就當世上萬貫家財都已到手,
你的歡樂之園以青草裝點齊整,
而後在那青草上,一夜如露珠,
坐了下來,天明便被拂去。
ایدل همه اسباب جهان خواسته گیر
باغ طربت به سبزه آراسته گیر
و آنگاه بر آن سبزه شبی چون شبنم
بنشسته و بامداد برخاسته گیر
這些墳中人已成塵土與飛灰,
每一微埃都遠離了每一微埃;
唉,這是什麼酒,竟到清算之日
都昏然失據,對萬事一無所知?
این اهل قبور خاک گشتند و غبار
هر ذره ز هر ذره گرفتند کنار
آه این چه شراب است که تا روز شمار
بیخود شده و بی‌خبرند از همه کار
一隻酒缸口的碎磚,勝過賈姆的王國,
酒杯的香氣,勝過瑪麗亞姆的食糧;
醉漢胸中破曉的一聲長嘆,
勝過布·賽義德阿德罕的悲吟。
خشت سر خم ز ملکت جم خوشتر
بوی قدح از غذای مریم خوشتر
آه سحری ز سینهٔ خماری
از نالهٔ بوسعید و ادهم خوشتر
在這深不可測的蒼穹之圓裡,
有一隻杯,輪流讓眾人品嚐;
輪到你時,別哀嘆,
歡欣地飲吧,那是輪轉,不是暴虐。
در دایره سپهر ناپیدا غور
جامی‌ست که جمله را چشانند بدور
نوبت چو به دور تو رسد آه مکن
می نوش به خوشدلی که دور است نه جور
昨日我在市集上見一個陶匠,
在一塊泥團上使勁踩踏;
那泥以其境況之語對他說:
我曾也像你一樣——善待我吧。
دی کوزه‌گری بدیدم اندر بازار
بر پاره گلی لگد همی زد بسیار
و آن گل بزبان حال با او می‌گفت
من همچو تو بوده‌ام مرا نیکودار
那作永恒生命的酒,飲吧;
那是青春歡樂的本錢,飲吧;
它像火一樣灼燒,可對於憂愁,
它卻像生命之水般撫平:飲吧。
ز آن می که حیات جاودانیست بخور
سرمایه لذت جوانی است بخور
سوزنده چو آتش است لیکن غم را
سازنده چو آب زندگانی است بخور
你若飲酒,就與智者同飲,
或與一位鬱金香頰、含笑的偶像同飲;
別多飲,別複誦,別張揚:
少飲些,偶爾飲,且暗中飲。
گر باده خوری تو با خردمندان خور
یا با صنمی لاله رخی خندان خور
بسیار مخور ورد مکن فاش مساز
اندک خور و گه گاه خور و پنهان خور
破曉時分,起來吧,奇妙的少年;
把紅寶石般的酒斟滿水晶杯,
因為在這寂滅的角落裡,這借來的一刻
你日後遍尋也再難尋見。
وقت سحر است خیز ای طرفه پسر
پر بادهٔ لعل کن بلورین ساغر
کاین یکدم عاریت در این کنج فنا
بسیار بجویی و نیابی دیگر
在踏上這條漫漫長路的人裡,
可有誰回來,向我們道出秘密?
所以,在這貪與欲的岔路口,
留神別有所滯留,因為你不會再回來。
از جملهٔ رفتگان این راه دراز
باز آمده کیست تا به ما گوید راز
پس بر سر این دو راههٔ آز و نیاز
تا هیچ نمانی که نمی‌آیی باز
睿智的老人啊,早些起來,
仔細看那個篩土的孩童;
勸他說:輕輕地、慢慢地篩——
那是凱·卡巴德的腦髓、帕爾維茲的眼。
ای پیر خردمند پگه‌تر برخیز
و آن کودک خاکبیز را بنگر تیز
پندش ده گو که نرم نرمک می‌بیز
مغز سر کیقباد و چشم پرویز
破曉時分,起來吧,嬌媚的源泉;
輕輕地、慢慢地飲酒、彈琴,
因為留下的人也留不了多久,
那些去了的,無人再回來。
وقت سحر است خیز ای مایه ناز
نرمک نرمک باده خور و چنگ نواز
کانها که بجایند نپایند بسی
و آنها که شدند کس نمیاید باز
我見一隻鳥棲在圖斯的城垛上,
面前放著凱·卡烏斯的頭骨;
它對著頭骨說:可嘆啊,可嘆,
鈴鐺之聲何在?鼓的悲鳴又在何方?
مرغی دیدم نشسته بر باره طوس
در پیش نهاده کله کیکاووس
با کله همی گفت که افسوس افسوس
کو بانگ جرسها و کجا ناله کوس
有一隻杯,理智對它讚歎,
出於愛,在它額上印下百吻;
時光這陶匠,把這般精緻的杯
造了出來,又把它摔在地上。
جامی است که عقل آفرین میزندش
صد بوسه ز مهر بر جبین میزندش
این کوزه‌گر دهر چنین جام لطیف
می‌سازد و باز بر زمین میزندش
海亞姆,你若因酒而醉,且歡暢;
你若與月顏之人相伴,且歡暢;
既然世界之事的結局是“無”,
就當你已“無”——既然你“有”,且歡暢。
خیام اگر ز باده مستی خوش باش
با ماهرخی اگر نشستی خوش باش
چون عاقبت کار جهان نیستی است
انگار که نیستی چو هستی خوش باش
昨夜我進了陶匠的作坊,
見兩千只酒壺,有的能言,有的沉默;
忽然一隻酒壺發出呼喊:
陶匠、買壺人與賣壺人,都在哪裡?
در کارگه کوزه‌گری رفتم دوش
دیدم دو هزار کوزه گویا و خموش
ناگاه یکی کوزه برآورد خروش
کو کوزه‌گر و کوزه‌خر و کوزه فروش
時光會為這樣一個人感到羞恥——
他心懷鬱結,坐在歲月的憂愁裡;
你且伴著琴的悲鳴,從玻璃瓶中飲酒,
趁那玻璃瓶還未撞上石頭。
ایام زمانه از کسی دارد ننگ
کو در غم ایام نشیند دلتنگ
می خور تو در آبگینه با ناله چنگ
زان پیش که آبگینه آید بر سنگ
從黑土之體到土星的頂端,
我把一切難題盡數解開;
我以機巧解開了重重難結——
每個結都解開了,唯有死亡之結。
از جرم گل سیاه تا اوج زحل
کردم همه مشکلات کلی را حل
بگشادم بندهای مشکل به حیل
هر بند گشاده شد به جز بند اجل
與一位比玫瑰花束更清新的柏樹身姿的人,
別把酒杯與玫瑰的衣襟放下,
趁那死亡之風還沒忽然
把我們生命的衣裳變成玫瑰的衣裳。
با سرو قدی تازه‌تر از خرمن گل
از دست منه جام می و دامن گل
زان پیش که ناگه شود از باد اجل
پیراهن عمر ما چو پیراهن گل
朋友啊,來吧,我們不為明天憂愁,
把這一息的生命視作倖得;
明日當我們越過這寂滅的修院,
便與那七千歲的人們平起平坐。
ای دوست بیا تا غمِ فردا نخوریم
وین یک دمِ عمر را غنیمت شمریم
فردا که ازین دیرِ فنا درگذریم
با هفت‌هزارسالگان سربه‌سریم
這令我們茫然的天輪,
我們知道它不過是幻燈的一個影像;
太陽是燈,世界是那幻燈,
我們如其中的影像,在裡面茫然。
این چرخ فلک که ما در او حیرانیم
فانوس خیال از او مثالی دانیم
خورشید چراغ دان و عالم فانوس
ما چون صوریم کاندر او حیرانیم
從睡中起來吧,讓我們飲些酒,
趁我們還未從時光中飲下一場煎熬;
因為這乖戾的天輪忽然某一日,
連讓我們飲一口水的工夫都不給。
برخیز ز خواب تا شرابی بخوریم
زان پیش که از زمانه تابی بخوریم
کاین چرخ ستیزه روی ناگه روزی
چندان ندهد زمان که آبی بخوریم
我要起身,下定純酒的決心,
把我臉上的顏色染成紅棗的顏色;
我要向這多事的理智潑一捧酒,
潑在它臉上,好讓它睡去。
برخیزم و عزم باده ناب کنم
رنگ رخ خود به رنگ عناب کنم
این عقل فضول پیشه را مشتی می
بر روی زنم چنانکه در خواب کنم
我看見沉睡者鋪臥在塵土之上,
我看見隱沒者藏在地下;
我越是望向那虛無的荒野,
越看見未來者與已去者。
بر مفرش خاک خفتگان می‌بینم
در زیرزمین نهفتگان می‌بینم
چندانکه به صحرای عدم مینگرم
ناآمدگان و رفتگان می‌بینم
我們還要每日作理智的俘虜到幾時?
在時光裡,是百歲也罷,一日也罷;
把酒斟進碗裡,趁我們還沒有
在陶匠的作坊裡變成酒壺。
تا چند اسیر عقل هر روزه شویم
در دهر چه صد ساله چه یکروزه شویم
در ده تو بکاسه می از آن پیش که ما
در کارگه کوزه‌گران کوزه شویم
既然我們在這塵世的居所並不長住,
那麼無酒無情人,便是天大的錯;
對那永恆與新生的指望與畏懼到幾時?
我一走,世界是新生還是永恆,與我何干?
چون نیست مقام ما در این دهر مقیم
پس بی می و معشوق خطائیست عظیم
تا کی ز قدیم و محدث امیدم و بیم
چون من رفتم جهان چه محدث چه قدیم
我不能用泥土遮住太陽,
也不能說出時光的奧秘;
理智從我沉思的海里取出一顆珠子,
出於畏懼,我卻不能將它鑽穿。
خورشید به گل نهفت می‌نتوانم
و اسرار زمانه گفت می‌نتوانم
از بحر تفکرم برآورد خرد
دری که ز بیم سفت می‌نتوانم
仇敵誤說我是個哲人;
真主知道,我並非他所說的那樣;
但既然我來到這憂愁裡築巢,
至少我該知道自己是誰。
دشمن به غلط گفت که من فلسفیم
ایزد داند که آنچه او گفت نیم
لیکن چو در این غم آشیان آمده‌ام
آخر کم از آنکه من بدانم که کیم
我們既是歡樂之源,也是憂愁之礦;
是公正的本錢,也是不義的本性;
我們既卑又高,既是完美又是殘缺,
是那生鏽的鏡子,也是賈姆的杯。
مائیم که اصل شادی و کان غمیم
سرمایهٔ دادیم و نهاد ستمیم
پستیم و بلندیم و کمالیم و کمیم
آئینهٔ زنگ خورده و جام جمیم
我不是因貧困而不飲酒,
也不是因醉後失態之憂而不飲;
我從前飲酒是為了心的歡暢,
如今你既已坐進我心,我便不飲。
من می نه ز بهر تنگدستی نخورم
یا از غم رسوایی و مستی نخورم
من می ز برای خوشدلی میخوردم
اکنون که تو بر دلم نشستی نخورم
我不能沒有純酒地活著;
沒有酒,我扛不動身軀的重負;
我是那一刻的奴僕——當斟酒人說
“再取一杯”,而我已不能再取。
من بی می ناب زیستن نتوانم
بی باده کشید بارتن نتوانم
من بنده آن دمم که ساقی گوید
یک جام دگر بگیر و من نتوانم
每隔一陣,就有人起來喊:是我!
帶著財富、銀子與金子來喊:是我!
待他那點小事有朝一日剛上軌道,
死亡忽然從埋伏裡起身:是我!
هر یک چندی یکی برآید که منم
با نعمت و با سیم و زر آید که منم
چون کارک او نظام گیرد روزی
ناگه اجل از کمین برآید که منم
有一陣,我們幼時作了學生;
有一陣,我們為身為師者而自得;
且聽這話的結尾,我們落得如何——
從塵土中來,又化作了風。
یک چند به کودکی باستاد شدیم
یک چند به استادی خود شاد شدیم
پایان سخن شنو که ما را چه رسید
از خاک در آمدیم و بر باد شدیم
我沒有一日從世界的束縛中得自由;
沒有一息為自己的存在而歡喜;
我做了時光的學徒許久,
在世界之事上卻仍不是宗師。
یک روز ز بند عالم آزاد نیم
یک دمزدن از وجود خود شاد نیم
شاگردی روزگار کردم بسیار
در کار جهان هنوز استاد نیم
逝去的昨日,一點也別再回想;
未來的明日,別為它悲呼;
別把根基築在未來與已往上;
且此刻歡暢,別把生命拋向風中。
از دی که گذشت هیچ ازو یاد مکن
فردا که نیامده ست فریاد مکن
برنامده و گذشته بنیاد مکن
حالی خوش باش و عمر بر باد مکن
眼睛啊,你若不瞎,就看看墳墓,
看看這充滿禍亂與騷動的世界;
帝王、首領與顯貴都在泥土下——
看那月一般的臉,如今在螞蟻口中。
ای دیده اگر کور نئی گور ببین
وین عالم پر فتنه و پر شور ببین
شاهان و سران و سروران زیر گلند
روهای چو مه در دهن مور ببین
起來吧,別為這易逝的世界憂愁;
坐下,歡樂地度過片刻;
世界的性情裡若有一點忠信,
這一輪便不會從別人那裡輪到你。
برخیز و مخور غم جهان گذران
بنشین و دمی به شادمانی گذران
در طبع جهان اگر وفایی بودی
نوبت بتو خود نیامدی از دگران
既然人在這鹽鹼之地的收成,
除了吞嚥悲苦、直到斷魂,別無其他,
那麼心歡的是早早離開這世界的人,
安然的是根本不曾來到這世界的人。
چون حاصل آدمی در این شورستان
جز خوردن غصه نیست تا کندن جان
خرم دل آنکه زین جهان زود برفت
و آسوده کسی که خود نیامد به جهان
我走了,因為在這不義的居所裡逗留,
手中除了風將一無所有;
該為我的死而歡喜的,
是那能從死亡之手中得自由的人。
رفتم که در این منزل بیداد بدن
در دست نخواهد به جز از باد بدن
آن را باید به مرگ من شاد بدن
کز دست اجل تواند آزاد بدن
我見一個浪子坐在大地的坐騎上:
既非不信,也非伊斯蘭,既非塵世,也非信仰;
既非真理,也非實相,既非教法,也非確信——
在兩個世界裡,誰有這樣的膽量?
رندی دیدم نشسته بر خنگ زمین
نه کفر و نه اسلام و نه دنیا و نه دین
نه حق نه حقیقت نه شریعت نه یقین
اندر دو جهان کرا بود زهره این
像禿鷲一樣滿足於一根骨頭,
勝過在卑賤者的餐桌上作食客;
說真的,就著你自己的大麥餅,
勝過與任何渣滓相混、相雜。
قانع به یک استخوان چو کرکس بودن
به ز آن که طفیل خوان ناکس بودن
با نان جوین خویش حقا که به است
کالوده و پالوده هر خس بودن
一群人在信仰之路上苦思,
一群人在確信之路上陷入疑惑;
我怕有一天會傳來一聲呼喊:
無知的人啊,路既不是那條,也不是這條。
قومی متفکرند اندر ره دین
قومی به گمان فتاده در راه یقین
میترسم از آن که بانگ آید روزی
کای بیخبران راه نه آنست و نه این
天上有一頭牛,名叫帕爾文,
另一頭牛藏在地底之下;
睜開你理智之眼,以真正的確信:
上下這兩頭牛之間,看見一群蠢驢。
گاویست در آسمان و نامش پروین
یک گاو دگر نهفته در زیر زمین
چشم خردت باز کن از روی یقین
زیر و زبر دو گاو مشتی خر بین
我若像主一樣握有天空,
我會把這天空從中間挪開,
再另造一重天,造得那樣,
好讓自由人輕易地遂了心願。
گر بر فلکم دست بدی چون یزدان
برداشتمی من این فلک را ز میان
از نو فلکی دگر چنان ساختمی
کازاده بکام دل رسیدی آسان
別聽時光寵壞者的話;
向那些風雅的來者討要清酒;
先來的人一個個都走了,
無人道出那些歸來者的音訊。
مشنو سخن از زمانه ساز آمدگان
می خواه مروق به طراز آمدگان
رفتند یکان یکان فراز آمدگان
کس می ندهد نشان ز بازآمدگان
飲酒並周旋於美人之間,
勝過操練苦行者的虛偽;
若戀人與醉漢終歸墮地獄,
那麼天堂之面,便無人能見。
می خوردن و گرد نیکوان گردیدن
به زانکه بزرق زاهدی ورزیدن
گر عاشق و مست دوزخی خواهد بود
پس روی بهشت کس نخواهد دیدن
不該讓歡樂的心為憂愁而磨損,
不該把自己的良辰在苦難之石上磨耗;
無人知曉隱秘——將來會怎樣?
要的是酒、情人,與隨心的安逸。
نتوان دل شاد را به غم فرسودن
وقت خوش خود بسنگ محنت سودن
کس غیب چه داند که چه خواهد بودن
می باید و معشوق و به کام آسودن
那與蒼穹比肩的宮殿,
諸王曾在它的門檻上俯首;
我看見它的雉堞上,一隻斑鳩
棲著,一聲聲說:咕咕、咕咕。
آن قصر که با چرخ همیزد پهلو
بر درگه آن شهان نهادندی رو
دیدیم که بر کنگره‌اش فاخته‌ای
بنشسته همی گفت که کوکوکوکو
我們的來與去,有什麼好處?
生命指望的經線上,又有什麼緯線?
世上多少嬌美者的頭與足
被焚燒、化為塵土——煙又在哪裡?
از آمدن و رفتن ما سودی کو
وز تار امید عمر ما پودی کو
چندین سروپای نازنینان جهان
می‌سوزد و خاک می‌شود دودی کو
當純淨的魂從身軀離去,你我的,
人便在你我的墓穴上放兩塊磚;
而後,為了別人墳墓的磚,
又把你我的塵土注入一隻模子。
از تن چو برفت جان پاک من و تو
خشتی دو نهند بر مغاک من و تو
و آنگاه برای خشت گور دگران
در کالبدی کشند خاک من و تو
飲酒吧,因為蒼穹為了你我的毀滅,
正圖謀你我純淨的魂;
且坐在青草上,飲那清亮的酒,
因為這草將長久地從你我的塵土中長出。
می‌خور که فلک بهر هلاک من و تو
قصدی دارد بجان پاک من و تو
در سبزه نشین و می روشن میخور
کاین سبزه بسی دمد ز خاک من و تو
凡不是酒的,少些為好;
酒也以帳中美人之手所斟為好;
沉醉、浪遊與迷途為好;
一口酒,從月到魚,皆為好。
از هر چه بجز می است کوتاهی به
می هم ز کف بتان خرگاهی به
مستی و قلندری و گمراهی به
یک جرعه می ز ماه تا ماهی به
你看:微風把玫瑰的衣襟撕開,
夜鶯因玫瑰的美而歡欣;
坐在玫瑰的陰影下吧,因為這玫瑰
終將紛紛落進塵土,而我們已成塵土。
بنگر ز صبا دامن گل چاک شده
بلبل ز جمال گل طربناک شده
در سایه گل نشین که بسیار این گل
در خاک فرو ریزد و ما خاک شده
我要為“有還是沒有”憂愁到幾時?
又憂愁能否在歡暢中度過這一生?
把酒杯斟滿吧,因為我並不知道
這吸進去的一口氣,能否再吐出來。
تا کی غم آن خورم که دارم یا نه
وین عمر به خوشدلی گذارم یا نه
پرکن قدح باده که معلومم نیست
کاین دم که فرو برم برآرم یا نه
一口陳酒勝過一個新王國,
從一切非酒之物中出走,也為好;
握在手中,勝過法裡敦的寶座百倍——
一隻酒缸口的碎磚,勝過凱·霍斯陸的王國。
یک جرعه می کهن ز ملکی نو به
وز هرچه نه می طریق بیرون شو به
در دست به از تخت فریدون صد بار
خشت سر خم ز ملک کیخسرو به
你所吃所穿的那點世間之物,
你若為它勞苦追求,尚可寬宥;
其餘的,白送也不值——留神
別為它把寶貴的生命賣了。
آن مایه ز دنیا که خوری یا پوشی
معذوری اگر در طلبش میکوشی
باقی همه رایگان نیرزد هشدار
تا عمر گرانبها بدان نفروشی
隨著春的到來與冬的離去,
我們存在的書頁正被一一卷起;
飲酒吧!別吞嚥憂愁,因為智者有言:
世間的憂愁如毒,而它的解藥是酒。
از آمدن بهار و از رفتن دی
اوراق وجود ما همی گردد طی
می خور! مخور اندوه که فرمود حکیم
غمهای جهان چو زهر و تریاقش می
有一回我從陶匠那裡買了一隻酒壺,
那壺訴說著種種奧秘:
我曾是有金盃的君王,
如今成了每個醉漢的酒壺。
از کوزه‌گری کوزه خریدم باری
آن کوزه سخن گفت ز هر اسراری
شاهی بودم که جام زرینم بود
اکنون شده‌ام کوزه هر خماری
你啊,四與七的產物,
又為那七與四長在煎熬中:
飲酒吧,我已對你說過上千遍——
你不會再回來:你去了,便去了。
ای آنکه نتیجهٔ چهار و هفتی
وز هفت و چهار دایم اندر تفتی
می خور که هزار بار بیشت گفتم
باز آمدنت نیست چو رفتی رفتی
心啊,你到不了那謎團的奧秘;
到不了機敏智者的精微;
就在此地,以紅寶石般的酒造一座天堂吧,
因為那有天堂之處,你到得了到不了未可知。
ایدل تو به اسرار معما نرسی
در نکته زیرکان دانا نرسی
اینجا به می لعل بهشتی می ساز
کانجا که بهشت است رسی یا نرسی
朋友啊,從我這裡聽一句真話:
與紅寶石般的酒相伴,與銀身之人相伴;
那造了世界的主,毫不在意
像你這樣的髭鬚,像我這樣的鬍子。
ای دوست حقیقت شنواز من سخنی
با باده لعل باش و با سیم تنی
کانکس که جهان کرد فراغت دارد
از سبلت چون تویی و ریش چو منی
但願有一處可以安歇之地,
或這漫漫長路有個抵達之處;
但願十萬年後,從塵土的心裡,
像青草一樣,還有再生的指望。
ای کاش که جای آرمیدن بودی
یا این ره دور را رسیدن بودی
کاش از پی صد هزار سال از دل خاک
چون سبزه امید بر دمیدن بودی
昨夜我把卡尚的酒瓶摔在石上;
我摔時正爛醉,做了這荒唐事;
那瓶以其境況之語對我說:
我曾像你,你也將像我。
بر سنگ زدم دوش سبوی کاشی
سرمست بدم که کردم این عیاشی
با من به زبان حال می‌گفت سبو
من چون تو بدم تو نیز چون من باشی
我若在希望之枝上尋得一果,
也就尋到了自己那根線的頭;
何時才能出這存在之牢的逼仄?
但願我朝“無”找到一扇門。
بر شاخ امید اگر بری یافتمی
هم رشته خویش را سری یافتمی
تا چند ز تنگنای زندان وجود
ای کاش سوی عدم دری یافتمی
拿起酒杯與酒瓶吧,慰心的人;
安然坐在田邊與溪畔,
因為多少可貴之人,被乖戾的天輪
百次做成酒杯,百次做成酒瓶。
بر گیر پیاله و سبو ای دلجوی
فارغ بنشین بکشتزار و لب جوی
بس شخص عزیز را که چرخ بدخوی
صد بار پیاله کرد و صد بار سبوی
我在酒家裡見一位老者,
我說:你不給去世者帶點訊息麼?
他說:飲酒吧,因為像我們這樣的許多人
都走了,音訊卻一次也不曾回來。
پیری دیدم به خانهٔ خماری
گفتم نکنی ز رفتگان اخباری
گفتا می خور که همچو ما بسیاری
رفتند و خبر باز نیامد باری
五與四的話頭,還要多久,斟酒人?
是難題,是一個還是十萬個,斟酒人?
我們都是塵土——把琴調好,斟酒人;
我們都是風——把酒端來,斟酒人。
تا چند حدیث پنج و چار ای ساقی
مشکل چه یکی چه صد هزار ای ساقی
خاکیم همه چنگ بساز ای ساقی
بادیم همه باده بیار ای ساقی
無論我朝哪個方向看,
園中都有一條從天泉來的溪水流淌;
原野如天堂——別把天泉說小了;
坐在天堂裡吧,與一位天堂之顏的人。
چندان که نگاه می‌کنم هر سویی
در باغ روان است ز کوثر جویی
صحرا چو بهشت است ز کوثر کم گوی
بنشین به بهشت با بهشتی رویی
且歡暢,因為昨日他們已把你的心事煮定;
昨日他們已了結了對你的渴望;
我怎麼說呢?昨日應你所求,
他們把你明日之事的定局已定下。
خوش باش که پخته‌اند سودای تو دی
فارغ شده‌اند از تمنای تو دی
قصه چه کنم که به تقاضای تو دی
دادند قرار کار فردای تو دی
我在陶匠的作坊裡轉念,
在輪盤之下見那師傅站立;
他大膽地給酒壺做把手與壺口——
用一個國王的頭骨,用一個乞丐的手。
در کارگه کوزه‌گری کردم رای
در پایه چرخ دیدم استاد بپای
میکرد دلیر کوزه را دسته و سر
از کله پادشاه و از دست گدای
蒼穹在我心的耳邊悄聲說:
那作為命定的判決,你可是從我這裡知道的?
在我的旋轉裡,我若握有主動,
我早已把自己從彷徨中解脫。
در گوش دلم گفت فلک پنهانی
حکمی که قضا بود ز من میدانی
در گردش خویش اگر مرا دست بدی
خود را برهاندمی ز سرگردانی
從那毫無害處的酒壺裡,
斟滿一杯,飲下,再給我另一杯,
趁那之前,偶像啊,在某個路口
陶匠還沒把你我的塵土做成酒壺。
زان کوزهٔ می که نیست در وی ضرری
پر کن قدحی بخور بمن ده دگری
زان پیشتر ای صنم که در رهگذری
خاک من و تو کوزه‌کند کوزه‌گری
我的到來若由得我,我便不來;
離去若由得我,我又何時去?
在這破敗的修院裡,最好是
既不來、也不去、也不曾存在。
گر آمدنم بخود بدی نامدمی
ور نیز شدن بمن بدی کی شدمی
به زان نبدی که اندر این دیر خراب
نه آمدمی نه شدمی نه بدمی
若能得一塊麥心做的餅,
兩量酒,一條羊腿,
偕一位鬱金香頰的人,在花園一角,
那是連每位君王都未必享得的歡樂。
گر دست دهد ز مغز گندم نانی
وز می دو منی ز گوسفندی رانی
با لاله رخی و گوشه بستانی
عیشی بود آن نه حد هر سلطانی
若蒼穹之事以公正來稱量,
蒼穹的種種境況便都可稱心;
若天上的諸事裡有公正,
才德之人的心又何曾受過委屈?
گر کار فلک به عدل سنجیده بدی
احوال فلک جمله پسندیده بدی
ور عدل بدی بکارها در گردون
کی خاطر اهل فضل رنجیده بدی
喂,陶匠,站住,你若清醒,
你還要把人的泥土糟踐到幾時?
法裡敦的手指與凱·霍斯陸的手掌,
你都放上了輪盤——你以為是什麼?
هان کوزه‌گرا بپای اگر هشیاری
تا چند کنی بر گل مردم خواری
انگشت فریدون و کف کیخسرو
بر چرخ نهاده‌ای چه می‌پنداری
破曉之時,腳步吉祥的偶像啊,
奏一支曲子,把酒端上前來,
因為這提爾月的到來與代月的離去,
已把十萬個賈姆與凱拋進了塵土。
هنگام صبوح ای صنم فرخ پی
برساز ترانه‌ای و پیش‌آور می
کافکند بخاک صد هزاران جم و کی
این آمدن تیرمه و رفتن دی

引用此段落

魯拜集

選擇一種格式並點擊「複製」。永久連結可將任何讀者帶到此處的確切章節。

支持本專案

此處免費閱讀。購買電子書以支持這項工作。

電子書即將推出

該語言的電子書版本正在製作中。(繁體中文)